نمیدانم دقت کردهاید یا نه، اما فقر حتی در لحن و صدای آدمها هم اثر میگذارد. صدای آدم فقیر یک لرزش پنهان دارد؛ چیزی از جنس تمنا یا ترسی مدام. صدایی است که پیش از بیرون آمدن، بارها در ذهن سانسور میشود تا مبادا ناخواسته کسی را برنجاند یا همان موقعیت نیمبند را هم به خطر بیندازد... به هر حال مراقبت نکنی از پول هات علاوه بر ثروتت صداتم بال در میاره و پر میکشه و میره!
صبح امروز یکی از پولدارهای شهر و دیدم که ورشکست شده چند دقیقه ایی تو یک مغازه با هم گفت وگو داشتیم... همه چیزش و از دست داده حتی طنین صداش رو ...
لامصب قبلا صداش زنگ میزد اما الان متاسفانه خیلی ضعیف و آزار دهنده و حتی برام مشمئز کننده شده بود! از اون غرش شیرگونه رسما هیچی نمونده ! بهتر بگم صدای نامبرده به پچپچی خجولانه و محتاط بدل شده که انگار بابت بودن خودش در این جهان عذرخواهی میکنه! گاهی هم از روی استیصال؛ ناله هایی تقریبا بلندی میزد ولی حقیقتا چون پشتوانهای از قدرت و سرمایه تو جوهره صداش نداره، در شلوغی شهر گم شده و به گوش کسی نمیرسه...(ناراحت شدم به فکر فرو رفتم)😕
دوران دانشگاه تو رشته ی ما ۲ واحد زمین شناسی داشتیم و خیلیم درس مهم و کاربردی برامون بودش!
به نظر من همونطور که زمین شناسی مهمه؛ زن شناسی هم بسیار حائز اهمیت می باشد ؛ فلذا از این تریبون استفاده کرده و از آن مقام محترم و دست اندرکاران این حوزه و وزارت علوم عاجزانه خواهشمندم که ۲ واحد زن شناسی رو هر چه سریعتر به همه ی رشته های مرتبط و غیرمرتبط دانشگاهی اِلحاق نمایید!
حالا یه نمونه از زن شناسی رو براتون بگم که خیلی جالبه!
از بامزهترین و جذابترین رفتار خانمها، همین رندومگویی و پیامهای بیمقدمهشونه. دارم لاک میزنم، شارژرم خرابه، چایی چسبید، کفشم صدا میده، یه گربه دیدم… همین جزییات بیربط، آدمو کمکم در جریان ریتم زندگی طرف میذاره حتی میفهمی چی حالشو خوب میکنه... سکوتشون هم پیام خودشو داره...
عضوی پیگیر تر از معده تو بدن داریم؟ کلا در حال فضولی کردن ؛ نشان دادن واکنش و آلارم دادن هستش!
به تو چه من با اهل و عیالم قهرم، قسطامو ندادم و عقب افتاده، انتخابات و باختم ، بیپولم، پروژه های کاریم و هی به تعویق میندازم و تو باتلاق گیر افتادم وبدبخت شدم... سرت به کار خودت باشه دیگه حرومزاده!
هیچکس مجبور نیست بچههای زورگو، خودخواه، گستاخ و لوسِ شما رو که با عنوان «بچههای بااعتمادبهنفس و آزاد» به جامعه تحمیلشون میکنید، تحمل کنه. آدم تربیت کردن یک هنره. اگه از عهده تربیت فرزند برنمیاید، بچهدار نشید و شخصیتهای افتضاح خودتون رو به نسل بعد منتقل نکنید...
وضعییت افتضاحه... هوا گرمه... ترافیک کلافه کننده شده! به لطف اپلیکشن هایِ ویز و نشان و بلد؛ حتی مسافرا کوچه پس کوچه هم یاد گرفتن و تردد در این مسیرها هم سخت و مشکل شده! امروز تو کوچه یه خانمی که مسافر بود زد به یک عابر اونم مسافر بود البته و الحمدالله که بخیر گذشت!
نصیحت نوشت: جدیدا خیلی بی اعصابم شدن... آقاجان تو شهری که غریبی ؛ حداقل کُلفت بازی در نیار چون ممکنه لختت کنند و به هفت روش سامورایی مورد تجاوز قرار بگیری!
تو این هیاهو و گرما و شلوغی یه لحظه بریدم از همه فرار کردم اومدم یه گوشه ایی تنهایی تو ماشین لم دادم و کولر آخرین شماره زدم و اومدم بلاگیگس...
الان سرم گیجه و مغزم کار نمیکنه برا نوشتن...فقط به عنوان توجه کن!
+عنوان و برا این نوشتم: همکارم در حال گیلاس خوردن بود؛ من خیلی بینمکانه جُک کوتاه مذکور رو تعریف کردم ؛ یهویی صفر تا صد خنده ش انفجاری شد و نزدیک بود خفه بشه و هسته ی گیلاس تو گلوش گیر کرد... اول سرخ شد بعد بنفش بعد سیاه دیدم اوضاع خیطه از بس زدم پشتش که گیلاس با متعلقات معده ش زد بیرون و نامبرده بحمدالله از مرگِ حتمی نجات پیدا کرد و زنده س خوشبختانه!
راستش به نظرم کل زندگی در مورد جسارته... جسارت تجربه کردن، جسارت تغییر دادن همه چیز برای رسیدن به شرایط، روزها و آدمهای بهتر، جسارت عاشق شدن، جسارت شکست خوردن، جسارت دوباره بلند شدن، جسارت زیر میز زدن و عصیان کردن. این جسارته که به زنده بودن معنای زندگی میده...
وای خستم... داغونم... پراسترسم...سردرد دارم... اینقدر این روزها با تلفن و حضوری فَک میزنم ؛ چونم درد گرفته و از مدار اصلی خارج شده...
آخه ته تغاری خونه نباید لیدر باشه ! من باید یه گوشه بنشینم دوغم و بنوشم و همه بادم بزنن ولی بالعکس شده وارد بازی بزرگ و کثیفی شدم... انتظار نداشتم همه چی اینقدر غیر معمول باشه ولی خب شده دیگه باید ادامه داد تا رسیدن به هدف مورد نظر!
خوابم میاد کل روزم شده همراهی داداشم... از صبح رفتم تازه رسیدم خونه و الان با یک وضع منشوری رو تختم خوابیدم... قبلا جمله ی کلیشه ایی میگفتند : هیچ کجا خونه ی آدم نمیشه... الان باید عرض کنم هیچ کجا تخت خودِ آدم نمیشه...
دعا کنید سه شنبه ۲۰ مرداد بزنیم تو دهن استکبار جهانی و داخلی تا پیروز بشیم!
تو این روزهای پر از تنش و پر از برنامه های کاری و ملاقات های لابی طوری ؛ آلارم بیدار باش پی در پی زنگ میخوره و اینجوری کلافه از خواب برمی خیزم!
زندگی کارمندی بیشتر از آن که به استعداد ربط داشته باشه؛ بیشتر به این بستگی داره چقدر بتونی مزخرفات را تحمل کنی؛ اگر دوام بیاری؛ آن وقت تو را"مناسبِ کار" می دانند...
+گاهی وقتها میشنوم که بعضی دوستان میگن: خوش به حالت کارمندی و مشکلی نداری!
این و با تمام وجود عرض میکنم : هیچ وقت حسرت زندگی یک کارمند رو نخورید! و اگر هنوز وارد این عرصه نشدی برادرانه توصیه میکنم یه خط قرمز دور کارمندی بکش...
کلا کار کردن برای شرکت خصوصی و دولتی مسخره ست ؛ خوش بحال اونی که مدیریت کار و بارِ خودشو داره...اگر توانمدی و باهوش و با استعدادی حتما دنبال حرفه ی خودت باش... چون قطعا به مراتب از یک کارمند جلوتری و موفق خواهی شد!
پائولو مالدینی پسر خوش تیپ و خوشگل ایتالیایی که اون زمان کراش همه ی دخترا بود...
معمولا بچه خوشگلا؛ مغرور و تخس و گاهی وقتها بی شخصیت هستند اما این بشر خیلی دوست داشتنی بود و هست ... اشک های مالدینی بخاطر از دست دادن رفیقش می باشد... معلومه تو تشییع جنازه کلی خاطرات براش تداعی شده که اینجوری بهم ریخته!
علاوه بر پیرمرد هیز؛ پیرمرد لاسو؛ باید لقب پیر آلزایمری هم به واتوره اِضافه بشود!
میگی نه ! پس نگاه کن ببین چقدر داغونم!!!!
لازم بذکر است که بگویم: دکتر پوستم کپسول بهم داده و تجویزشم فقط برای پنج شنبه و جمعه هستش...
امروز در کمد باز کردم قرص و انداختم بالا که بخورم... یهو حس کردم دستشویی دارم، بی آنکه یادم باشه قرص تو دهنمه رفتم دستشویی و نشستم که یهو متوجه قرص در دهنم شدم... البته کار از کار گذشته بود قرص در دهن؛ واتوره ی کثافت کار خودش و کرده بود و تامام💩
دیگه اوضاع عجیب شده بود برام... لذا دل و به دریا زدم و چشمم و بستم به زور و با عُق و بدون خوردن ذره ایی آب کپسول به اون بزرگی رو بلعیدم! صحنه در عین فان بودنش ولی خدایی هولناک و چندش آور هم شده بود!
پ.ن: به نظرتون زنگ خطر آلزایمر برای واتوره روشن شده یا دغدغه های ذهنی این روزها و فشار یهویی دستشویی سبب این اتفاق بود!
آدمای یه هفته پیش بلاگیکس ، آدمای این هفته ی بلاگیکس نبودن !!! یه چیزی تغییر کرده بود این هفته انگار ، ولی نمیدونم چی !!! بی حوصله ؟! کم انرژی ؟! خسته؟! دلخور ؟! نمیدااانم .. ولی شما همون آدمای یه ماه پیش نیستید .. ☹️
نوشته ی بالا آخرین پست اسماء هستش... خدا شاهده خودمم میخواستم امروز به این موضوع اشاره کنم...
آهای بلاگیگسی ها چه شده است شما رو!؟
چرا اینقدر بی حوصله؟ واقعا چرا اینقدر بی انرژی؟
بیماری ننوشتن اگر اپیدمی بشه خیلی زود همه رو درگیر میکنه ها... پس بنویسید حتی اگر کامنت نمیگیری؛ حتی اگر از واتوره و امثال واتوره دلخوری! تو فقط بنویس و این فضا رو حفظ کن... دیگه این و همه میدونیم بلاگیگس یه محیط کوچیک و خانوادگی خوبی داره درسته در زیر پوست این خانواده و این شهر کوچیک اتفاقات تلخی میفته و اختلافاتی هست و بنده منکرش نمیشم! اما ما در مجازی قوم و خویشیم... لذا در همین راستا باید عرض کنم: فامیل گوشت همدیگر بخورند استخون همو دور نمیندازن...