امروز توی اداره، همه‌چی مثل همیشه آروم و اداری و در حد مرگ کسل‌کننده بود، یکی داشت مُهر می‌زد، یکی داشت فایل جابه‌جا می‌کرد، یکی هم مانیتور را طوری نگاه می‌کرد انگار داره بودجه کشور را تصویب می‌کنه.

تا اینکه یک خانم محترم اومد جلو؛ من خیلی رسمی پرسیدم:  
— «نام خانوادگی؟»

ایشون با آرامش کامل گفت:  
— «عنبرین.»

همون لحظه، مغز من که ظاهراً هیچ تربیت اداری‌ای نداره، یه برداشت کاملاً بچه‌گانه و فاجعه‌بار کرد و مستقیم رفت توی فاز «الان نه… الان نه… الان اداره‌ایم… الان وقتش نیست…»

من بیرون کاملاً رسمی بودم، ولی درونم چهار تا دلقک داشتن روی اعصابم بشکن می‌زدن.

خواستم خودمو جمع کنم، گفتم:  
— «بله… خانم… عنبرین…»

همین که اسمش را کامل گفتم، احساس کردم تمام همکارام از راه دور امواج خنده را دریافت کردن... 
اون یکی یه‌دفعه سرشو کرد توی پرونده، جوری که انگار دنبال گواهی پایان خنده می‌گرده.  

یکی لبشو گاز گرفته بود تا جایی که فکر کردم الان باید براش پرونده‌ی دندان‌پزشکی باز کنیم.  
یکی هم الکی شروع کرده بود با منگنه ور بره، فقط برای اینکه اگر خندید، صداش توی «تق‌تق» گم بشه.

منم هر بار مجبور می‌شدم بگم:  
— «خانم عنبرین، اینجا رو امضا کنید.»  
— «خانم عنبرین، یک لحظه بفرمایید.»  
— «پرونده خانم عنبرین…»

هر بار گفتن این اسم برای ما مثل عبور از میدان مین بود...  
یعنی یک «خانم» را با هزار زحمت رد می‌کردیم، می‌رسیدیم به «عنبرین»، بعد مغز می‌گفت:  
**«نه! نخند! شرافت کارمندی‌تو حفظ کن!»**

ولی دیگه اوج فاجعه جایی بود که همکارم با قیافه کاملاً جدی گفت:  
— «پرونده‌ی خانم عنبرین کو؟»

همین جمله کافی بود که سه نفر همزمان سرفه‌شون بگیره، دو نفر آب بخورن، یکی بره سمت پرینتر و وانمود کنه کار فوری داره، و من هم به نقطه‌ای از دیوار خیره بشم که اگر پنج ثانیه بیشتر طول می‌کشید، احتمالاً بهش دل می‌بستم...

بیچاره خانم کاملاً عادی و باوقار نشسته بود و احتمالاً پیش خودش می‌گفت:  
«چقدر کارکنان این اداره خوش‌برخوردن، از وقتی اومدم همه دارن لبخند می‌زنن.»

در حالی که ما در واقع داشتیم با آخرین رشته‌های باقی‌مانده‌ی شخصیت اجتماعی‌مون می‌جنگیدیم که منفجر نشیم.

خلاصه امروز فهمیدیم:  
بعضی چیزها از کنترل انسان خارجه؛  
مثل خواب موندن صبح شنبه،  
مثل نخوردن سیب‌زمینی سرخ‌کرده،  
و مثل اینکه مغزت در بدترین زمان ممکن یک تداعی کاملاً احمقانه انجام بده و بعد تو مجبور باشی با چهره‌ی رسمی بگی:  
— «بفرمایید خانم عنبرین، نفر بعد!»

پ.ن : عن= معنیش میشه مدفوع؛ بَرین= درگویش گیلکی یعنی ریدن! فقط موندم چرا خانم عنبرین فامیلیش و عوض نمیکنه!