بابا سال ۹۷ ویلای روستا را ساخت. از پی‌ریزی تا پایان‌کار، همه‌چیز شد ۳۵۰ میلیون تومان.

آن روزها پولمان که تمام شد، سایبان و موزاییک حیاط ماند برای بعد. بابا گفت: «عیبی ندارد، تابستان که شد درستش می‌کنیم.» تابستان آمد و رفت، چند تابستان دیگر هم آمدند و رفتند، اما سایبان همان‌طور ناتمام ماند و حیاط هم خاکی.

امسال بالاخره تصمیم گرفتیم کار را تمام کنیم. دویست متر موزاییک خریدیم: ۲۰۰ میلیون. آهن و سایبان: ۱۵۰ میلیون. شن و ماسه و سیمان: ۳۰ میلیون.

جمعاً شد ۳۸۰ میلیون.

بابا فاکتور را گذاشت روی میز و خندید. گفت: «حالا حیاط ما از خود ویلا گران‌تر شد!»

همه خندیدیم. حتی استادکار هم خندید و گفت: «نگران نباشید، این قیمت‌ها هنوز جای رشد دارند!»

بابا خنده‌اش را جمع کرد و پرسید: «یعنی ممکن است سال بعد موزاییک‌ها را دانه‌ای حساب کنند؟»

استادکار گفت: «اگر این‌طور شود، بهتر است از حالا روی موزاییک‌ها راه نروید؛ استهلاک دارد!»

باز خندیدیم. خنده‌مان اما کمی زود تمام شد.

شب، پسرخاله‌ام که تازه ازدواج کرده بود، حساب کرد اگر همین‌طور پس‌انداز کند، شاید چند سال دیگر بتواند خانه بخرد. بعد ماشین‌حساب را بست و گفت: «ولش کن؛ تا آن موقع احتمالاً قیمتِ ماشین‌حساب هم از پول پس‌اندازم بیشتر می‌شود.»

بابا از پنجره به حیاط نگاه کرد؛ موزاییک‌ها برق می‌زدند و سایبان، ماشین را از باران حفظ می‌کرد.

فقط پسرخاله‌ام زیر باران ایستاده بود، با کلیدی که خانه‌ای به آن نمی‌خورد.