از صبح تا حالا نیومدم اینجا... و حسابی دلتنگ نوشتن و واتوره گویی هستم به شدت!
خدایی این یه مورد از واتوره بعیده که یه روز ننویسه؛ پس سنت شکنی نمیکنم حتی با سرشلوغیم می نویسم!
ماموریتی اومدم سمت استان دوست و همسایه ی خودمون... برا من که تازگی نداره چون هر چی اینجا داره استان ما هم داره... کوه ؛ جنگل؛ دریا؛ فقط لهجشون فرق داره با ما که اینم عجیب نیست و من میفهمم چی میگن و متوجه میشوم!
اما اتفاقی امروز یکی از همکاران قدیمی رو دیدم که بسیار از دیدنش سر ذوق اومدم و کیفم کوک شد...
متن شعر اینجوری دکلمه ایی میخونی خنده ت میگیره ولی لامصب خواننده یَک سوزی تو صداش داره؛ آدم به واقع میبره تو اوج عشق و عاشقی های گذشته و گوه های خورده و نخورده اش...
گفتم: جدیدا چقدر به اینستا و محتواهای فاخر و هوش مصنوعیتون علاقه ندارم :)
گفتند: دقیقا با کدوم بخشش مشکل داشتی ؟
عرض کردم: همه جاش!
تو اون جمع همه دیسلایک نثارم کردن!
دلم دستور داد... آدرس وبلاگت و بهشون بده و ثابت کن سنتی از صنعتی بهتره که یهویی مغزم دستور داد خیر! این صنعتی دوست ها به هیچ وجه من الوجوه با صنعتی ارضا نمیشن ؛ لذا زور بی خود نزن!
بعد میگم : چرا اینقدر گرون شده! میگن : خب قیمت ماشین شما هم نسبت به سال قبل بیشتر شده! گفتم مثلا الان اِل مَمَد چند شده؟ میگه 1/700/000/000 تومان!
یاد حرف اون اهل دل افتادم: یه زمانی می گفتیم طرف میلیاردره یعنی خیلی پول داره اما ما الان همه میلیاردریم اما پول میلیاردی نداریم خرج کنیم!
ارزش مالی خونمون میلیارد؛ ماشینمون میلیارد! بعد برای خرید یه کتری ۹ میلیون و هشتصدی غصه داریم! عجب وضعی شده ها... خداجون قربونت بشم من ...حواست هست دیگه؟ اون دنیا حتما ایرانی بودنمون لحاظ کنی ها فدات شم...👍🌿☘️🌷❤️
بعدظهر مودم به شدت پایین بود...هر کاری کردم نشد بیام بالا؛ تا اینکه دم غروبی رفتم نزد رفیق کافه چی!
خوردن چای با کوکی لاهیجان اندکی سر ذوقم آورد!
خلاصه داشتم سرِ کیف می اومدم که یهویی صدای دست و خنده شنیدم و توجهم جلب کرد به سمت ِ ۴ تا دختر و ۲ تا پسر که بمناسبت روز عکاس برای رفیق عکاسشون سنگ تموم گذاشتند ؛ کیک به شکل دوربین عکاسیشون برش زدند و حسابی سر به سر عکاس باشی گذاشتند!
پ.ن:بنده هم از همین تریبون استفاده کرده و به ۳ تا از رفقای عکاسی که با عکساشون زینت فجازیمون شدند صمیمانه تبریک و تهنیت عرض میکنم... ان شاالله فلش دوربینشون همواره بدرخشه و براشون پر نور باشه!
به واقع هر چیز تندی من و به وجد میاره! فلفل قرمز و سبز ؛ فلفل سیاه و ... جوری عاشق تندی هستم که بعضا دوستان و اقوام میگن: احتمالا تو زندگی قبلیت هندی بودی! در همین راستا باید عرض کنم: دیروز زیتون پرورده هندی خوردم... تندِ تند بودش ؛ شاید هر کسی نتونه بخوره ولی طعم و مزه ش باب میلم بودش و کلی سر کیفم آورد... اگر تندی دوست داری حتما امتحانش کن!
همکارم تصادف کرد ... رفتم بالاسرش بی هوش بود!!! وقتی به هوش اومد هیچ چیزی یادش نمی اومد... اورژانس گفت طبیعی هست شوک شده! فقط بردنش یه اسکن بگیره تا خیالشون راحت بشه و خونریزی داخلی نکرده باشه آخه خطرناکه!
مثل همیشه دادن خبرهای سخت و تلخ به واتوره رسید... زنگ زدم به خانمش؛ بیچاره پشت تلفن فقط گریه میکرد!
اومد شوهرش و دید که روبراهه ولی باز گریه هاش قطع نشد!
پ.ن: بعضی آدما به طور طبیعی گریهکن هستند. اونا وقتی هیجانزده میشن گریه میکنن، در غم گریه میکنن، در خنده گریه میکنن، در خشم گریه میکنن، واقعاً با هر تجربه یا حالتی که کمی احساسی باشه گریه میکنن... اینجوری بدنشون تجربیات رو در لحظه پردازش میکنه و این موضوع به نظرم اشکالی نداره...
الله وکیلی این جمله ی من و خودگوه پنداری حساب نکنید... باید عرض کنم خانوادگی صدای قشنگی داریم تو آواز خوندن ذاتا صدا خوشگلیم! که اینم موهبت الهی ست واقعا ؛ این استعداد هم که بدون شک عنایت اوس کریم به خانواده ی ماس ولاغیر!
اما لازم بذکر است واتوره هر چقدر در خوندن دلبری میکنه در نقاشی کشیدن حال بهم زن و در خطاطی و نوشتن هم مایه ی شرم می باشد البته به اندازه ی دکترا بدخط نیستما ولی به اندازه ی مهندس ها هم خوش خط نیستم!
حالا چرا اینو دارم میگم:آخه هم استانی عزیزم خانم پارادوکس گرامی که خیلی بهش ارادت دارم و دختر خوب و نمونه ایی هستش من و مجبور کرد تو چالش بلاگفایی ایشان شرکت کنم؛ چون بلاگفا نمینویسم تصمیم گرفتم اینجا به چالش ایشان لبیک بگویم!
"چالش نقاشی به همراه امضاء صاحب اثر"
من هیچی از تکنیک های نقاشی حالیم نمیشه و راست حسینی بگم: افتضاحم و بی استعداد مطلق در این هنر! اما چهره ی معلم دینی دوم راهنمایی رو همون موقع عالی میکشیدم و مایه ی خنده ی همه رو با این نقاشی فراهم می آوردم به طوری که عکس نامبرده رو یادگاری رو کتاب دینی همه کشیده بودم... بعد یکی سایمالی کرد و لو رفتم ۳ روز از مدرسه اخراج شدم...هنوزم هنوزه بلدم ایشان رو شبیه بکشم... فی الحال در این چالش از معلم دینی رونمایی میکنم... این شما و این آقای عابدی😁
پ.ن: همه رو به این چالش دعوت میکنم تا ۲۸ مرداد وقت دارید خواهشا تنور و داغ کنید و خودتون چص نکنید... اصلا هر کی شرکت نکنه خره و خره و گاو نره!😁
هواشناسی اعلام کرده بود شنبه بعد ظهر بارون میاد ولی نیومد! لذا با آرامش خاطر ماشین و بردم کارواش؛ اما در یک حرکت غافلگیرانه ایی از غروب بارون اومد اونم چه بارونی... خلاصه هدف تِر زدن به ماشین تمیز من بودش که به لطف پرودگار متعال محقق شد!
پ.ن: از خوبی های بارون امروز خوردن چایی لاهیجان با باقلوای تبریز بودش... من زیاد اهل شیرینی جات نیستم ولی صحبت باقلوا که وسط باشه حشری میشم و دل و دین می بازم و جانم رو نثار این خوشمزه ی دلبر میدهم!
ولی چی به روزم اومده ... لیگ امسال شروع شده و یک بازیم انجام شد و اتفاقا پرسپولیس بُرد اما من تازه صبح امروز فهمیدم !
واقعا چه بلایی سرم اومده که دیگه هیچی برام لذت نداره و دنبال هیچی نیستم... نه اخبار جنگ و دنبال میکنم نه خبرهای گرونی بنزین و سبد کالا و اقتصاد و نه ورزش!
پ.ن: من به شکلی همزمان هم امیدوارم و هم شکست خورده ! اوضاع شما چطور بچه ها!؟؟؟
میدونی بیشترین شناخت از اطرافیانت رو کی پیدا میکنی؟ زمانی که روی مود خوبی نیستی و بیشتر از همیشه به مراقبت و توجه نیاز داری، رفتار و برخوردی که اون زمان با تو دارن، نشون میده در واقعیت چقدر براشون مهم هستی و ارزش داری...
پ.ن: امروز خیلی تشنمه... آب خوردم؛ شیرکاکائو خوردم؛ چایی خوردم؛ و باز آب خوردم ولی اصلا و ابدا رفع نمیشه!
نمیخوام جو بدم یا ته دل خودم رو خالی کنم ولی شنبه ایی که با خبر مرگ کسی شروع بشه قطعا هفته م رو شیری میکنه!
پ.ن: استاد کلاس صبح علی الطلوع بهم زنگ زد و گفت: من کلاس دوشنبه رو نیستم ؛ با بغض گفت خواهر زاده م فوت شد و الان تهرانم... گویا از طبقه ۶ پرت شد پایین!