واتوره

توضیح خاصی ندارم!😊 فقط اکتفا میکنم به این تک بیت... بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود... پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود!

شب نخیر!

من از خوابیدن انتظارات بیشتری دارم...

 برای مثال: 


۱- ازش می‌خوام وقتی بیدار شدم تمام مشکلاتم حل شده باشن ...


۲- رفع خستگی...

 

ای خواب عزیزم اگر چنین هستی بسم الله ...

وگرنه برو گمشو بگذار  تا خود صبح بیدار بمونم!

 

10

استاندارد!

هرجایی که از استانداردات کوتاه اومدی باید یکی باشه جوری با پشت دست بخوابونه تو دهنت که تا عمر داری یادت نره هیچ آدمی ارزش پایین اوردن اون معیارارو نداره.


پ.ن: ولی من گفته باشم نقطه ی ضعف من چشم زیباست
 

24

امان از خانم ها...

کلا خانم ها رو هر چی دست میگذارند اون جنس گرون میشه...

دو تا جنسی که جدیدا خیلی گران شد و قیمت تندش کاملا ملموس و محسوس هستش را در این پست بهش اشاره میکنم... به ضرس قاطع عرض میکنم بخاطر تقاضای خانم ها این اتفاق افتاده ولاغیر...

۱_سیگار

 

۲_ تیشرت آستین کوتاه

دیگه خودتون میدونید تعداد دختران و خانم های سیگاری خیلی زیاد شده و بی شک  همین اَمر سبب شد قیمت سیگار عجیب بالا بره...

بعدی هم تیشرت آستین کوتاه... سالهای قبل تابستون که میشد ما مردها نهایت یک یا دو  دست دیگه زیادش سه تا تیشرت تابستونی میخریدیم... ولی از وقتی آزادی شده😁  و خانم ها  خارج از منزل  تیشرت آستین کوتاه می پوشند به شدت تقاضای این جنس بالا رفته؛ از،طرفیم خانم ها با یکی دو تا هم رضایت نمیدن حداقل ۱۰ دست تیشرت میخرند... 

القصه: چون هفته ی بعد محرم هستش و منم به شدت امام حسینی و هیاتی لذا یه تیشرت آستین کوتاه مشکی خریدم... چند خریده باشم خوبه؟

5/000/000 میلیون تومان ناقابل!

40
ادامه مطلب

دوشنبه ی کذایی!

مجری همایش امروز اداره بودم... صبح با سرشلوغی استرس گلاویز بودم و همین امر باعث شد صبحونه رو درست و سر وقت و کامل نخورم ؛ لذا سرپایی یه لقمه زدم...

وسطای تایم اداری هم خانم" ر" شیرینی فرزند تازه متولد شدش رو آورد... منم  که اصلا شیرینی خور نیستم ولی به دلیل گشنگی و ضعف دو تا شیرینی خامه ایی خوردم با‌ چایی پر رنگ... 

همین دو تا شیرینی و چایی پر رنگ کارش و کرد و باعث شد ناهار نخورم... نخوردن ناهار همانا و شروع  سردرد میگرنی هم همانا... مجبور شدم قرص بخورم ؛ رفتم فوتسال و  خیلی بد و افتضاح بازی کردم و باختیم... الان هم در جوار شما واتوره نویسی میکنم...

به نظرتون  شب بخیر بگم میخوابم آیا؟  ولی بگذارید بگم: شب خوش...شاید بی هوش شدم و امروز  برای واتوره زود تمام بشود...

*واتوره به گیلکی یعنی هذیون

10

جوگندمی!

تا حالا شده برای خجالت زده نشدن کسی وانمود کنی چیزی ندیدی؟
این یکی از نادرترین و عمیق ترین درجات شعوره...

تعریف از خود نباشه ولی من اینجوریم... بخدا راست میگمااا... زیاد دیده رو ندیده گرفتم! حس خوبیه حتما تجربش کن...

یکی از داداشا اومد تو گفتگو اعتراض کرد موی آقایون هم بگو که جوگندمیش گشنگه... در مورد آقایون کلی باید عرض کنم:  اوج جذابیت یک مرد از سن ۳۵ شروع میشود تا ۵۰ سال... حالا دیگه جوگندمی هم بشه و تو مرز پختگی میره و میشود کراش العالمین!

 

 

26

آرامش...

فرمول آرامش اینه که بدونی رفتنی میره، اومدنی میاد، موندنی میمونه، شدنی میشه، نشدنی نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیری تو این رفت وآمدها و شدن و نشدنها نداره!

من برم سیگارم و بکشم...



پ.ن: هر وقت میرم سر پنجره سیگار بکشم... همسایه ی پشتی داره موهاش و شانه میکنه اونم رو بالکن! جا قحطه مگه؟ ولی خدایی رنگ موهاش قشنگه... یخی! یعنی اگر پول داشتم رنگ موهای تمام دختران و زنان سرزمینم رو یخی میکردم... لامصب خیلی چشم نوازه...

البته فکر کنم به اونایی که پوستشون خیلی سفیده نیاد!

 
 

28

🌹وبلاگ خوب🌹

تو بلاگفا معمولا وبلاگ های خوب معرفی میکردم...بلاگیگس هم نویسنده ی خوب داره ولی امروز صبح تو اداره بیکار بودم و داشتم سرک میکشیدم و وبلاگ های بروز شده رو میخوندم تا به این وب رسیدم!

نویسنده ی متحرم وبلاگ کوهنورد

پ.ن: وی قلمِ صمیمی  داره و زندگی در وبلاگ ایشان جریان دارد  در ضمن بسیار هم مبادی آداب هستند مثل واتوره بی ادب نیست😁 خلاصه جای اَمنی هستش ؛ حتما وبشون رو بخونید و لذت ببرید...

 

8

باگ!

بلاگیکس هم ما رو اُسکل فرض کرده ها... خیلی وقت ها میگه: ۱۰۰ ثانیه صبر کن بعد کامنت بده!

آخه این چه باگی هستش؟ بخدا من آدم صبوری نیستم!

پ.ن: سه روز مونده تا جام جهانی و تمام دنیا لحظه شماری میکنن تا از این مسابقات لذت ببرن
+ ما تو خاورمیانه پر از استرس و اضطراب!
 

8

زمزمه های شبانه یک خودشیفته !

یکی از داشتنم دیوونه میشه،
یکی از نداشتنم...
کلا آدم دیوونه کننده ایم...!🤪


سوال: اگر برایم کتاب بخری و صفحه اولش چه مینویسی!؟
 

22

جواب بی ادبان خاموشی نیست!

دیشب مهمونی بودیم! 

گویا ماشین یکی از بستگان و چند شب قبل دزد برده بود!

من هم تو مهمونی در مورد این موضوع   با مال باخته صحبت میکردم و دلداریش میدادم و میگفتم ان شالله پیدا میشه و غم و غصه نخور؛ خلاصه از این حرفهایی که تو اینجور موقع ها میزنن رو داشتم میگفتم که یهوو یه نفهمی پرید وسط ِحرفم گفت:

"واتوره  ولش کن حقشه از بس طرفداری ج.ا رو کرد و شبها رفت اجتماعات خدا زد پس کلش... بعدشم گفت الهی هیچ وقت پیدا نشه و تا دهن این ارزشی ها حسابی آسفالت بشود"

حقیقتا هنگ کردم بخاطر این حجم از بیشرفی و حماقت و عوضی بودن... آدم چقدر میتونه پست باشه که سر هر چیزی به عقاید و سلایق هم توهین کنه!

شما که میدونید واتوره اینجور موقع ها سکوت نمیکنه...

 دیدم فامیل مذهبی سکوت کرده و جواب فامیل غیرمذهبی رو نداده... من شروع کردم حرف زدن...

 گفتم: والا کاری که تو با این بنده خدا کردی از دزده بدتر بودش؛ اون دزدید و رفت ولی تو با زخم زبون و نیش و کنایه به یه فرد مالباخته و زیان دیده و مورد ظلم واقع شده ؛ داری حالش و بدتر میکنی...

گفت: واتوره جان تو هم روز برا امام حسین سینه میزنی و شب برا یزید...

دیگه دیدم پرووو شده منم بی ادب شدم.... لذا گفتم آن شعری رو که برازنده ش بود...

شب بود و نفهمیدی

در پشت تو بنشستم

تا صبح تو را کردم

هر لحظه دعا بسیار

 

گفتم که برو آنور

برگرد و بکش پایین

از پنجره آن‌ پرده 

کین نور دهد آزار


آن شب شب خوبی بود

هی کردم و هی دادی

من‌ گریه برای تو

تو عشق به این دلدار

 

القصه: طرف به فاک عظما رفت و تا آخر میهمانی به کنج دیواری که تارعنکبوت زده بودش خیره خیره فقط نگاه میکرد!

16

پفیوزهای دیوث!

می‌گویند زیاد فحش می‌دهی
یعنی چه؟
برای آن‌هایی که زندگی‌ام را به گوه کشیده‌اند شعر بنویسم؟

 

پ.ن: اگه بشه از شادی می‌میرم اگه نشه از غم.
 

32

شلوارهای جدید!

شلوار جین های الان خیلی گوشادن...

به من اصلا نمیاد😐

شما این شلوار جین جدیدها رو دوست دارید؟

من که اصلا باهاش ارتباط نمیگیرم! 

ماشالله دختر و پسرها همه یه جور و یه شکل از اینا می پوشن! بقول دوست مجازیم ضمن احترام به تمامی سلایق و عقاید شلوار بگ وایب زنی که تازه زایمان کرده میده :/
مگه شلوار فیت و متناسب چشه؟!

16

نشد که بشه!

بلاگیگس چرا امروز فاکیده هست و قطعی داره!؟

حالم و بهم زد...

اگر قطع نمیشد امروز یکی از بچه های اینجا رو از نزدیک زیارت میکردم!

متاسفانه قسمت نشد... اینم شانس مایه...

 

10

خواب!

دیشب خواب عجیبی دیدم...

یه ویلای بزرگ داشتم با یک استخر زیبا و خیلی بزرگ...

آب استخر خیلی شفاف و تمیز بود...

یه مار بزرگ تو استخر شنا میکرد...

 من با یه دختری مارهای کوچیک از تراس بالا پرت میکردیم تو استخر، دختره رو نمیشناختم کی بود... هر ماری که من مینداختم اون دختر هم پرت میکرد تو استخر و سریعا مار بزرگه مار کوچیکا رو میخورد...

+ تو خواب خیلی استرس و ترس بر من حاکم شده بود ولی با کمال پرویی به کارم ادامه میدادم...

22

صبر لبریز شده!

همه‌ی آدما صبورن اما این صبر یه حد و اندازه‌ ای داره ؛ زیاد که یکی رو بخوای امتحان کنی این صبر تموم میشه و طرف کلِ احساساتش رو میذاره تو چمدونش و خیلی آروم بدونِ اینکه بفهمی ازت دور میشه و میره...

 یجورایی مثل موقعی که حواست نیست و تو لیوان بیشتر از گنجایشش آب میریزی و آب سرازیر میشه و اون آب رو که دوباره نمیتونی برگردونی تو لیوان ، میتونی؟ نه.

 پس حواست به حد و اندازه‌ هر چیزی باشه...

پ.ن: واتوره تنهاست!(گردان تک نفره)

 

16

آدم ها...

ولی دقت کردی آدما چقدر عجيبن انقدر عجيب كه نميفهمی كی دوسته؟ كی دشمن؟ كی پيشت ميمونه؟ كی ميره؟ كی برای به دست آوردنت لحظه شماری ميكنه؟ كی برای رفتن عجله داره؟ آدما انقدر عجيبن كه نميفهمی نقش خودت تو زندگيشون چی بوده؟ چی هست؟ اصلا تو زندگيشون نقشی داشتی؟ يا اينكه فكر ميكردی داشتی؟ راستی اين آدما حتی پای قول هايی كه به خودشون دادن نميمونن چه برسه به قول هايی كه به تو دادن اين آدما استعداد عجيبی تو فراموش كردن خوبی دارن ، این آدما به راحتی قلبتو میشکنن. اين آدما گاهی يادشون ميره احساسات بقيه بازيچه دستشون نيست و هی به بازيش ميگيرن.
 


پ.ن: من برم بخوابم خیلی داغونم؛ کلی رانندگی سخت و طاقت فرسا داشتم تو این ترافیک کذایی تا به طهرون رسیدم...

 

14

خستگی واتوره ته ته دله ، جایی که دستم بهش نمیرسه...

خستم ، نه از اون خستگیایی که با یه خواب خوب درست بشه ، نه. یه جور خستگیه که انگار استخونامم دیگه نمیکشن ، روحمم دیگه پا نمیده. کلافم. از فکرای بی‌ سروته ، از آدمای دور و بر ، از خودم حتی. حوصله هیچی رو ندارم ، نه حرف ، نه لبخند ، نه توضیح دادن که چرا اینجام و چرا حالم اینه. فقط میخوام ساکت باشم ، دور باشم ، نباشم شاید. این خستگی دیگه از جنس جسم نیست ...

22

این پست و پارسال تو بلاگفا نوشتم!

بعضی از‌ آدم ها در زندگی هرگز دیوانگی نمی کنند ، واقعا چه زندگی وحشتناکی را میگذرانند ..


پ.ن: اهل دیوانگی هستی؟ میخواستم این پست و چالش کنم چند نفرم دعوت کنم به چالش ولی خب ترجیح دادم اگر دیوانگی کردی اینجا تو کامنت ها تعریف کنید و بشنویم...

من از بچگی اهل شیطنت و پایه ی دیوووونه بازی بودم!

۱_ پریدن از طبقه ی دوم ساختمان نیمه کاره بر روی تپه ایی از شن ِ ماسه بادی در سن ۱۲ سالگی...

۲_فرار کردن و کرایه ندادن به راننده ی آژانس در سن ۱۴ سالگی؛ خدا شاهده هنوز خواب راننده رو می بینم از اون سمج ها بود ۵۰۰ متری دویدم و اونم دنبالم بود بخاطر ۵۰ تک تومن ناقابل😁 ولی من تیز و بُز بودم و گریختم از چنگالش فرار کردم...

۳_ این سومی منشوریه ؛ طبیعتا باید سانسورش کنم و نگم ولی خب از اونجایی که بی حیاتر از این حرفهام این یکیم میگم: ۱۶ سالم بود و یه دختر زیبایی همسایه ی ما شده بودن و خوشگل ترین دختر محله لقب گرفت... لباس های تمیز و قشنگی می پوشید و هر وقت از کنارم رد میشد عطرش مستم میکرد... عاشق دوچرخه سواری بود ؛ هفته ایی دو بار تو کوچه دوچرخه سواری میکردش... به هیچ کسی هم پا نمیداد... حتی با دخترا هم دوستی نمیکرد... خلاصه خاص بود یا بقول امروزی ها کراش بود... یه روز دیوانگی کردم نزدیک دوچرخش شدم و با کفِ دست زدم به باسنش... آماده این بودم که فحشم بده ولی خب حرفی نزد فقط چپ چپ نگاه کرد و منم در اُفق محو شدم از ترس و وحشت!

 

این دیوانگی ها هنوزم ادامه دارد.......🙃

32

دلِ من...

شماها دلتون واسه خودتون نميسوزه؟ 

مثلا من وقتی خودمو تو آينه نگاه ميكنم غم تو چشمامو ميبينم جیگرم واسه خودم كباب ميشه...
 

36
درباره

میشناسی دیگه!

همون واتوره بلاگفا هستم!

 

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین 1
  • بازدید امروز 62
  • بازدید گوگل امروز 1
  • بازدیدکنندگان امروز 24
  • بازدیدکنندگان دیروز 91
  • بازدیدکنندگان هفتگی 392
  • بازدیدکنندگان ماهانه 1,219
قدرت گرفته از بلاگیکس ©