تو این هیاهو  و گرما و شلوغی یه لحظه بریدم از همه فرار کردم اومدم یه گوشه ایی  تنهایی تو ماشین لم دادم و کولر آخرین شماره زدم و اومدم بلاگیگس...

الان سرم گیجه و مغزم کار نمیکنه برا نوشتن‌...فقط به عنوان توجه کن!

+عنوان و برا این نوشتم:  همکارم  در حال گیلاس خوردن بود؛ من خیلی بینمکانه جُک کوتاه مذکور  رو تعریف کردم ؛ یهویی صفر تا صد خنده ش انفجاری شد و نزدیک بود خفه بشه  و هسته ی گیلاس تو گلوش گیر کرد... اول سرخ شد بعد بنفش بعد سیاه دیدم اوضاع خیطه از بس زدم پشتش که گیلاس با متعلقات معده ش زد بیرون و نامبرده  بحمدالله از مرگِ حتمی نجات پیدا کرد و زنده س  خوشبختانه!

خب شما تعریف کنید چه خبرااا؟