دوشنبه رفتیم باشگاه و چنان باختیم که تا چند دقیقه بعد از بازی، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بپرسد: «خب، بازی چطور بود؟»

علت باخت هم خیلی زود معلوم شد. تیم مقابل تماشاگر داشت؛ البته نه هر تماشاگری !پارتنرهاودوست‌دخترهایشان آمده بودند بازی را ببینند. همین که چشمشان به تماشاچی‌ها افتاد، انگار همه‌شان یک‌دفعه به نسخه‌ی ایرانی رونالدو و مسی تبدیل شدند.

همان‌هایی که هفته‌های قبل موقع دویدن انگار دنبال تاکسی می‌گشتند، این بار چنان می‌دویدند که توپ هنوز به زمین نرسیده، خودشان آن‌طرف زمین بودند! یکی‌شان که معمولاً بعد از پنج دقیقه می‌گفت «نفسم گرفت»، آن روز تا پایان بازی حتی فرصت نکرد نفس بکشد!

ما هم با تعجب نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم: «این همون آدمیه که هفته‌ی پیش گفت زانوش درد می‌کنه؟»

خلاصه، آن‌قدر برای خودنمایی دویدند که ما هم باختیم، هم از نظر روحی آسیب دیدیم. آخر بازی یکی از بچه‌ها گفت: «هفته‌ی بعد باید تماشاچی بیاریم.»

گفتم: «تماشاچی؟ هرکی رو پیدا کردین بیارین؛ مادر، خواهر، همسایه… فقط یکی باشه که اینا فکر کنن دارن دیده می‌شن!»

حالا من می‌گم ورود خانم‌ها به ورزشگاه‌ها کاملاً آزاد بشه. شاید بازیکن‌های تیم ملی هم با دیدن چندتا تماشاچی، یک‌دفعه مثل رونالدو ؛ مسی ؛ امپاپه و یامال  بدوند و جام جهانی رو ببرند!

بالاخره بی‌خود نگفتن: پشت هر مرد موفقی، یک زن ایستاده…