کافه‌چی خیلی به مامانش بند بود... خیلی زیاد...  
از اون آدمایی که انگار نصف جونشون پیش مامانشونه.  
واسه همینم اون دو سال خدمت، براش عین دو قرن گذشت.  
محل خدمتشم دور بود، دستش نمی‌رسید راحت ببینتش، دلتنگی هم که امانشو بریده بود...  
یعنی رسماً هر روزش با یه آه شروع می‌شد، با یه آه هم تموم.

ولی نامردی روزگار دقیقاً همون‌جایی زد که نباید می‌زد...  
آخرای خدمتش بود، فقط یه هفته مونده بود تموم شه، که مامانش ذات‌الریه گرفت...  
بعدم دیگه برنگشت...  
۱۴ مهر ۷۳...  
روزی که خودش می‌گه شوم‌ترین روز عمرم بود...  
یه جوری که انگار یه‌دفعه دنیا کوبیده شد توی سرش.

بعضی غصه‌ها هستن که هیچ‌وقت ته نمی‌کشن...  
فقط آدم یاد می‌گیره چجوری باهاشون راه بره.  
کافه‌چی هم از هموناس...  
هنوزم هر سال ۱۴ مهر که می‌رسه، دلش دوباره گرفته می‌شه...  
میره گل می‌گیره، میره سر خاک مامانش،  
بعدشم بی‌سر و صدا، بی‌هیاهو، بی‌اینکه بخواد از این و اون کمک بگیره، خودش تنهایی ۱۰۰ پرس غذا درست می‌کنه و پخش می‌کنه بین فامیل و همسایه و آشنا...  
انگار می‌خواد با این کار یه کم از اون دینی که فکر می‌کنه به مادرش داره، صاف کنه...  
هرچند عشقِ مادر، صاف‌کردنی نیست... فقط می‌شه بهش ادای احترام کرد.

امروز با کافه‌چی رفتیم سر مزار مامانش...  
هوا هم که انگار با ما هماهنگ بود، خودش گرفته و دمغ...  
اون ساکت، منم دلم هری ریخته بود پایین...  
بهش گفتم:  
«می‌دونی شاید دلیل اینکه من و تو این‌قدر با هم جفت‌وجور شدیم همین باشه...  
چون هردومون خرِ مامانیم!  
یعنی منم دقیقاً مثل تو، مامان‌پرستم...  
اصلاً ته دلم همیشه از خدا می‌خوام اگه قراره یکی بره، اول منو ببره...  
چون من یکی نبودِ مامانمو اصلاً نمی‌کشم...»

این حرفو که زدم، دیدم یهو رفت تو فکر...  
چشماش خیس شد...  
قیافه‌ش جوری شد که گفتم الان اگه یه کلمه دیگه بگم، هر دومون اینجا ولو می‌شیم و فاتحه رو با هق‌هق می‌خونیم!  
گفتم نه، باید فضا رو عوض کنم، وگرنه جمع نمی‌شه...

گفتم:  
«راستی، می‌دونی مامان تو، مامان‌بزرگ منه؟»

یه‌هو برگشت گفت:  
«هااا؟ چی می‌گی تو؟ از کجات درآوردی اینو؟»

گفتم:  
«خیلی هم ساده‌ست! بابابزرگ منم ۲۳ مهر ۷۳ فوت کرده...  
یعنی قشنگ معلومه اون دنیا بابابزرگ من، مامان تو رو دیده، دلشو داده، کارو یه‌سره کرده!  
الانم ما الکی این‌قدر با هم حال نمی‌کنیم... فامیلیم داداش!  
یعنی از این به بعد من باید صدات کنم دایی!»

یه نگاه کرد، دو ثانیه هنگ کرد، بعد زد زیر خنده...  
از اون خنده‌هایی که اشک هنوز توی چشم هست ولی لبم می‌خنده...  
منم دیدم راه باز شد، گفتم:  
«اصلاً بعید نیست اون بالا واسه خودشون بزن‌وبرقصم راه انداخته باشن...  
بابابزرگ من داماد شیک‌وپیک، مامان تو هم عروس خانومِ مجلس، فرشته‌ها هم دورشون شیرینی و شربت پخش می‌کنن!  
یکی هم از ته مجلس داد می‌زنه:  
بفرمایید شام! امشب خاندان زمینی‌ها رسماً با هم قوم‌وخویش شدن!»  

بعد گفتم:  
«فقط خدا کنه اون دنیا نیان خرج مراسمو بندازن گردن من...  
این دنیا که از پس کرایه و قبض و گوشت و برنج برنمیایم، اون دنیا هم باید هزینه‌ی عروسی بزرگترا رو بدیم؟!  
یعنی من موندم حتی اون دنیا هم دست از سر جیب ما برنمی‌دارن یا نه!»  

خلاصه، اشک تو چشماش بود، خنده هم رو لبش...  
دلش یه کم وا شد، دل منم همین‌طور...  
بعضی وقتا غم هست، کاریشم نمی‌شه کرد...  
فقط می‌شه یه شوخی کوچولو چسبوند بغلش که آدم خفه نشه.

راستش من فکر می‌کنم عزیزایی که رفتن هم همینو بیشتر دوست دارن...  
اینکه یادشون کنیم، دلمون براشون تنگ بشه، اشکمونم دربیاد...  
ولی آخرش یه لبخندم بزنیم و بگیم:  
«الهی قربونتون برم، شما که رفتین... لااقل بذارین ما این پایین با یه ذره خنده دوام بیاریم دیگه...»  

اصلاً خود مامان‌ها اگر بودن، احتمالاً می‌گفتن:  
«بچه جان، گریه‌تو بکن، فاتحه‌تو بخون، غذا رو هم پخش کن...  
ولی دیگه این‌قدر خودتو لت‌وپار نکن...  
ما اون بالاییم، حواسمون هست...  
فقط اگه خواستین اون دنیا برای ما وصلت جور کنین، لااقل یه خانواده پولدار گیر بیارین که خرجش نیفته گردن شما بدبختا!» 😄