بی ربط نوشت: یک ساعتی هست یه عمه ساییده ایی یه بند داره بهم زنگ میزنه... لطفا وقتی به من زنگ میزنید جواب نمیدم دوباره زنگ نزنید، امکان نداره ندیده باشم، از قصد جواب ندادم.... واقعا درک کردن این موضوع اینقدر سخته که طرف از ما نمیکشه بیرون!
جارو برقی نیم ساعتی روشن نشد از ترس ریدم بخودم! گفتم خدایا وسط اینهمه بدبختی دیگه ضرر مالی نخورم فقط این اندک مالی که دارم رو خودت حفظ بفرما...
کلی دعا و مناجات خوانی و روضه و سینه زنی در جوار حضرت جارو برقی انجام دادم و بعد متوسل شدم به یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر که یهووویی به طور معجزه آسایی یک دستگاه جارو برقی ما روشن شد و از حالت کما خارج شد! علائم حیاتیش برگشته و وضعیت کاملا استیبل می باشد😁
نمیدونم شما ماموریت های بلاگیگس انجام می دهید یا خیر؟ عارضم خدمت شما بنده هر روز انجام میدم ولی متاسفانه در انجام دادن ماموریت آخری هر روز به مشکل برمیخورم نمیدونم چرا؟ ولی قطعا جواب مخاطب اینه بخاطر باسن فراخت که نمیتونی از ۱۰ تا وبلاگ بازدید کنی... شاید این فکت شما درست باشه ولی درست ترش اینه هنوز دوستان اینجام خیلی کم هستند احتمالا به مرور زمان و تکمیل شدن روند دوستی ها و آشنایی بیشتر بهتر بتونم از پس ماموریت اخر روزانه بر بیام...
تازه رسیدم خونه... دقیقا نیم ساعت قبل نزدیک بود با یه تصادف شدید به خاک سلام کنم!
تو اتوبان خسته از کار زیاد در حال برگشت به خانه تو لاین سرعت یا سبقت در حال رانندگی بودم... که یه دفعه به ترافیک روان خوردیم یه پرشیا با سرنشینان معلوم الحالی با سرعت کم زد به آینه بغلم... ۲ تا پسر و ۲ تا دختر تو ماشین بودند کاملا هم مست لایعقل... چون شرایط خوبی نداشتند من عکس العمل حادی از خودم بروز ندادم...
فقط گفتم داداش مواظب باش حالت خوب نیست کار میدی دست بابا و ننه هاتون ...
هر چهار تاییشون انگشت فاک بهم نشون دادند و راننده گفت: با افتخار ما جنده ی توجه هستیم و هار هار خندیدن و با سرعت زیاد گاز دادند و رفتند!
منم نگاه عاقل اندر سفیه انداختم بهشون ولی یهوو کودک درونم فعال شد جهت حالگیری این ۴ تا بچه... آنچنان گازی دادم که بهشون برسم که نگو و نپرس؟!
یه لحظه به خودم اومدم دیدم با سرعت ۱۶۰ تا دارم میرم واقعا کنترل ماشین از دستم داشت در میرفت ولی هر جوری بود کورس رو بردم... میخواستم انگشت فاک رو بهشون پس بدم که بیخیال شدم ممکن بود دعوا بشه و چاقوپیچ بشم!
خنده م گرفت ؛ آخه امروز شما رو نصحیت کردم که با بچه ها و جوونای سن و سال پایین کل کل نکنید ولی خودم دچارش شدم... اخه خیلی بد لاس زدند با من و متاسفانه منم خیلی خر بازی در آوردم!
القصه : هر چه بود بخیر گذشت... اینجا نوشتم به یادگار تا دیگه اسیر حواشی این بچه ک*نی ها نشم! و درس عبرتی بشه برا خودم و دوستانی که مثل من جوگیر می شوند!
وارد بیمارستان شدم دیدم یه عده رو خونین و مالین دارن میارن؛ تقریبا رنج سنیشون بین ۱۷ تا ۲۰ سال بودش!
گویا تو نزاع دسته جمعی همدیگر لت و پار کردن بخاطر هیچ و پوچ... امروز فهمیدم یکی از اون پسرا بخاطر ضربات چاقو و خونریزی زیاد مُرد!☹️
واقعا این نسل جدید کلا رَد دادن از بس گل و مواد کشیدن موخشون پوکیده! تقاضامندم هیچ وقت با جوان هایی تو این سن دعوا نگیرید و کل کل نکنید چون حسابی کلشون باد داره حتی طریقه استفاده از چاقو هم بلد نیستند! عصبی بشن صاف چاقو رو فرو میکنن تو قلبت و تامام!
باز خدا رو شکر استفاده از اسلحه و سلاح گرم در ایران مثل آمریکا آزاد نیست وگرنه این جماعت بی مغز رحم به صغیر و کبیر نمی کردند!
بابا بخاطر حالش نمیتونه بیمارستان بیاد؛ مادر گرامی هم رسما پرستار بابا شده و چون مراقبت میکنه از اَبوی گرامی و یه جورایی تر و خشکش میکنه نمیتونه عیادت بره!
دلشون مثل سیر و سرکه میجوشه و دائم زنگ میزنن و جویای احوالات داداش میشن... من که بیمارستانم جوری حرف میزنم و گزارش میدم که بابا و مامان خیالشون راحت بشه که خطری نداره و نگران نباشن!
دم غروبی آبجی رفت بیمارستان... همون موقع داداشم سُرفه ش گرفت؛ اینم به طرفه العینی زنگ میزنه به مامان گزارش میده که وای داداش خیلی حالش بده و دل و جیگر بابا و مامان بُرد و بیچاره ها رو تا مرز سکته رسوند!
مامانم زنگ زد به من گریه و گله و دعوا که تو راستش نمیگی و همه چیز و عادی جلوه میدی!
به آبجیم زنگ زدم هر چی تو دهنم بود نثارش کردم... هشت سالی از من بزرگتره ... تا حالا جز احترام جور دیگه ایی باهاش گپ نزدم... نهایت اذییتم قلقلک دادنشه آخه خیلی قلقلکیه... ولی امشب اعصابم حسابی فاکی بود و رفتار ابجی بدترش کرد... الانم بخاطر دعوایی که کردم با من قهره!
کارش شده آنلایز مریضی داداش در چت جی بی تی و هی فرت و فرت از چت جونش سوال میپرسه ؛ الله وکیلی این روزها چتِ بزرگوار بلای جون خانم ها شده و داره اعصاب ها و زندگی ها به خاک عظما میده!
پ.ن: پیرو پست قبل باید عرض کنم: خیلی ها تو گفتمان و کامنت ها برا اَخوی بنده دعا کردید...زبانم اَلکنه برای تشکر کردن؛ ولی از راه دور قلمِ نویسندگیتون می بوسم و میگم: خیلی مَشتی و با معرفتین ... خدا شما رو برای واتوره حفظ کنه و صمیمانه ازتون تشکر و قدر دانی میکنم!
پ.ن۱: حالا که بازار التماس دعا گویی واتوره رواله و محبت شما هم زیاد؛ اجازه بدید یه سواستفاده دیگه کنم و مجدد التماس دعا بگیرم ... آخه فردا دخترجان امتحان تیزهوشان داره ؛ خدایی دخترم زرنگه و درس خون ولی یه کم تو تست بی دقت و استرسی هستش؛ خواهشمندیم دخترجانِ ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید!
وقتی آدم از دست یک نفر خیلی ناراحت میشه یا قلبش میشکنه ، هیچکس به جز همون یک نفر نمیتونه حالش رو خوب کنه و باعث شه دوباره مثل روز اول بخنده ، هر چقدر هم دورش پر باشه ، هر چقدر هم دوست ها و رفیق هاش یا آدم های جدید توی زندگیش بیان و برای بهتر شدنش تلاش کنن ، فایده ای نداره فوقش اون آدم تظاهر به فراموشی و خوشحالی میکنه که اطرافیانش از تلاش هاشون نا امید و دلخور نشن ، شاید بخاطر همینه که خیلی از آدم ها توی دنیا برای مدت طولانی غمگین موندن ، انگار یکی توی گذشته اون ها رو قفل کرده و کلیدش رو با خودش برده یه جای دور و دیگه هم برنگشته.
حس میکنم اگر شبا زود بخوابم یه چیزی رو از دست میدم...
پ.ن: در حال تماشای بازی های جام جهانی هستم؛ عجب بازی شده انگلیس و کرواسی ؛ ثانیه به ثانیه ش بوی گل میده! چرا من باید این موقع شب یاد رییس جمهور وقت کرواسی بیفتم!😶🌫️
ببینید بچه ها تو این کشور ما به اندازه ی کافی و وافی دچار چالش های مختلف؛ از قبیل مشکلات سیاسی و عقیدتی و اقتصادی و اجتماعی و محیط زیستی و زیر ساختی و عمرانی هستیم!
و بی شک همه ی این عوامل باعث چند دستگی شده که متاسفانه این اختلافات هم باعث دعواهای قبیله ایی و ریشه ایی می شود و روز به روز هم افزایش پیدا میکنه!
حالا تو این مملکت با این سطح از مشکلات متفاوت وظیفه ی ما چیست؟
در یک کلام خویشتن داری!
من کاری به فضای واقعی ندارم ؛ اما من و تویی که در فجازی فعالیت میکنیم و صاحب وبلاگ و اندیشه ی نویسندگی می باشیم باید قدرت حلاجی ِمسائل مختلف و مدیریت بحران را بلد باشیم!
حقیقتا همه ی این مواردی که عرض کردم باعث شده من خودم یکی از دوستان قشنگم که واقعا برام عزیز بوده و هست رو از دست بدم؛ فقط بخاطر هیچ و پوچ! دنبال مقصر نیستم ها... بحثم اینه حتی المقدور باید از فضای تنش زا در وبلاگ خودمون دوری بجوییم تا فضا برای همه و دوستانمون آرامش بخش بشود!
امروزم پستی از خانم فوریه دیدم که به شدت ناراحتم کرد؛ نمیدونم چرا یک سری ایشان را با کامنت های مسخره و بچه گانه تخریب و اذییت میکنند!
البته آن چیزی که حائز اهمیت اینه که انگاری دوستان یه کینه ایی از فوریه خانم دارند که میخوان اینجوری عقده گشایی کنند... حقیقتا همیشه ترسم این بود ایشان کم بیارن که متاسفانه با توجه به شواهد و قرائن بریدند و کم آوردند... البته خودشم افتاد تو چاه و کاش کامنت های منفی رو جواب نمیداد... کاش بحث نمیکرد، کاش کل کل نمیکرد و هزاران کاش های دیگر که گفتنش در این مقال نگنجد...
میدونید من اهل نوشتن پست های طولانی نیستم اما هر کاری کردم ورود نکنم نشد... لذا بر خود واجب دونستم عکس العمل نشون بدهم...
فی الحال دوستان و همسایه های گرامی تو رو به هر کی می پرستید در نوشتن پست و کامنت و حتی جواب کامنت دقت کنید تا دچار سندروم خداحافظی از وبلاگ نویسی نشویم!
اگر درمان نکنیم قطعا بیماری سندروم خداحافظی وبلاگی اپیدمی میشود و بعد خر بیار و باقالی بار کن...
چه میشود کرد ؟ هیچی! اگر مبارزه نکنیم با این پدیده شوم ؛ وبلاگ نویسی به تاریخ می پیونده و فراموش میشود...