واتوره ی عزیز گرامی و ایضا دوست داشتنی صبح خود را چگونه آغاز کردی؟
با این آهنگ بلاچو بلاچو بلاچو!🙂🙃
پ.ن:من خیلی آدم «چرا لحن امروزش فرق میكرد، پس یه چیزی شده » اى هستم... ولی دلیل نمیشه روز دختر و تبریک نگم به دختران اینجا؛ دختران اونجا و دختران همه جا...
این کلیپِ وایرالشده از این پسرِ جورابفروشِ خوشتیپ و خوشبیان، واقعاً این روزها توجهم رو جلب کرده. برای همین تصمیم گرفتم چند جملهای دربارهاش بنویسم.
عرض کنم خدمت آقایان و خانمهای محترم؛ بهواسطهی شغلم با خیلی از بازاریهای موفق دمخور بودهام و هستم. حقیقتاً بازاریبودن، آن هم بازاریِ موفقشدن، خودش یک علم و استعداد است؛ استعدادی که خدا به هر کسی نداده!
یکبار به این ویدیو نگاه کنید و ببینید این پسر چطور با ادبیاتی درست و انتخاب کلمههای بهجا، جنسش را به محمدرضا گلزار معرفی میکنه و میفروشه. این فقط فروش جوراب نیست؛ نمونهای از هوش کلامی بالا، اعتمادبهنفس و شناختِ درستِ مشتری است...
خصوصا اونجایی که میگه عموی پولدار مهربونم! تیر خلاص همون اول کار زد و قلب سوپر استار سینمای ایران و نرم میکنه با همین دو کلمه ی تاثیر گذار میخش کوبوند! (طوری که گلزار بغلش میکنه و می بوسدش)
هدف این پست و گذاشتنش در این فضا ؛ بیان چند جمله هست: اولا اینکه اگر این آقا پسر خوشگل و خوش تیپ و خوش بیان قدر خودش و بدونه قطعا در آینده یک بیزنس من موفق خواهد شد!
دوما: خطاب به جوونهای الان کلا کار عار نیست پس به خودتون بیاید و همت کنید تا نعمت براتون بباره!
سوما:سعی کن در هر کاری بهترین باشید...اگر علاقه نشون بدی به کار خودت و درست و با علم و تحقیق وارد شغلی بشی؛ بدون شک بهترین خواهی شد!
دیروز آهنگ «سرم بازار مسگرهاست» رو استوری کردم، یهو دیدم فالوئرهام همه نگران و دلواپس شدن! 😅
یکی نوشته بود: «واتورهجون، خوبی؟ چیزی شده؟» یکی دیگه: «جناب واتوره، اتفاقی افتاده؟» اون یکی: «واتورهی عزیزم، کمک میخوای؟ من در خدمتم!» یکی هم نوشته بود: «واتورهی مهربون، نبینم غمتو… بیام دنبالت بریم بیرون؟» خلاصه یکی هم گفت: «داداش، واتوره و این آهنگ؟ از تو بعیده!»
انقدر سوالپیچم کردن که آخرش مجبور شدم استوری رو پاک کنم! 😂 حالا شما بگید، فالوئرهام خیلی مهربونن یا یکم زیادی فضولن؟ 😄
هم اکنون چایی خوش عطر و خوش رنگ شهرمون و با این نخودچی "لیلی" نوش جان نمودیم!
پ.ن: توصیه میکنم شمال اومدین حتما این نخودچی های "لیلی"رو بخرید چون در یک لیگ دیگه ایی توپ میزنه از نظر کیفیت! خدایی خوشمزه س؛ الحق والانصاف خوردنش با چایی؛ خصوصا تو این فصل پاییز و زمستون بسیار حال خوب کن و شادی آور می باشد!
پ.ن۱:بعد هم تو یه جمعِ شاد و شنگول و خل و دیووونه طوری نشستیم و از این جملات خنده دار گفتیم و بخاطر اشتباه گفتن این جملات تکراری کلی بدن مبارکمون اندورفین، دوپامین و سروتونین تولید کرد و از ته اعماق وجودمون خندیدیم!
5 بار سریع بگو : سه دزد رفتن به بز دزدی ُ یه دزد یه بز دزدید ُ یه دزد دو بز دزدید
3 بار بگو : سه سیر سرشیر سه شیشه شیر!
3 مرتبه تکرار کن : لیره رو لوله لوله رو لیره
سریع 5 بار بگو : زیرۀ ریزه میزه از زیر میز می ریزه
زود ، تند ، سریع 3 بار بگو : غولارو با قند گول می زنیم
این آهنگ فکر کنم ساخته ی هوش مصنوعی هستش؛ ولی شنیدنش خالی از لطف نیست؛ چند بار امروز گوش دادمش حقیقتا شعر و ملودی خوبش مو بر بدن واتوره سیخ کرده! خصوصا اونجایی که میگه:
حقیقتا سجده ی شکر رفتم که فعالیتم در بلاگفا کم شده! اینقدر در همین مختصر وبگردی هم که داشتم تو نوشتن بعضی ها دروغ؛ سانسور؛ شو آف دیدم که دچار حالت تهوع شدم!
بعضی وقتها باید مهاجرت کرد؛ باید نبود، باید رفت! بلاگفای سالهای قبل حال و هوای قشنگی داشت، دوستی بود؛ احترام رو کاملا میشد حس کرد!
متاسفانه الان یه عده دنبال این هستند به هر شکلی شده وایبِ منفی از خودشون ساطع کنند و جالب اینجاست به این اخلاق شیری خودشون هم افتخار میکنند!
بابا سال ۹۷ ویلای روستا را ساخت. از پیریزی تا پایانکار، همهچیز شد ۳۵۰ میلیون تومان.
آن روزها پولمان که تمام شد، سایبان و موزاییک حیاط ماند برای بعد. بابا گفت: «عیبی ندارد، تابستان که شد درستش میکنیم.» تابستان آمد و رفت، چند تابستان دیگر هم آمدند و رفتند، اما سایبان همانطور ناتمام ماند و حیاط هم خاکی.
امسال بالاخره تصمیم گرفتیم کار را تمام کنیم. دویست متر موزاییک خریدیم: ۲۰۰ میلیون. آهن و سایبان: ۱۵۰ میلیون. شن و ماسه و سیمان: ۳۰ میلیون.
جمعاً شد ۳۸۰ میلیون.
بابا فاکتور را گذاشت روی میز و خندید. گفت: «حالا حیاط ما از خود ویلا گرانتر شد!»
همه خندیدیم. حتی استادکار هم خندید و گفت: «نگران نباشید، این قیمتها هنوز جای رشد دارند!»
بابا خندهاش را جمع کرد و پرسید: «یعنی ممکن است سال بعد موزاییکها را دانهای حساب کنند؟»
استادکار گفت: «اگر اینطور شود، بهتر است از حالا روی موزاییکها راه نروید؛ استهلاک دارد!»
باز خندیدیم. خندهمان اما کمی زود تمام شد.
شب، پسرخالهام که تازه ازدواج کرده بود، حساب کرد اگر همینطور پسانداز کند، شاید چند سال دیگر بتواند خانه بخرد. بعد ماشینحساب را بست و گفت: «ولش کن؛ تا آن موقع احتمالاً قیمتِ ماشینحساب هم از پول پساندازم بیشتر میشود.»
بابا از پنجره به حیاط نگاه کرد؛ موزاییکها برق میزدند و سایبان، ماشین را از باران حفظ میکرد.
فقط پسرخالهام زیر باران ایستاده بود، با کلیدی که خانهای به آن نمیخورد.
دوشنبه رفتیم باشگاه و چنان باختیم که تا چند دقیقه بعد از بازی، هیچکس جرئت نمیکرد بپرسد: «خب، بازی چطور بود؟»
علت باخت هم خیلی زود معلوم شد. تیم مقابل تماشاگر داشت؛ البته نه هر تماشاگری !پارتنرهاودوستدخترهایشان آمده بودند بازی را ببینند. همین که چشمشان به تماشاچیها افتاد، انگار همهشان یکدفعه به نسخهی ایرانی رونالدو و مسی تبدیل شدند.
همانهایی که هفتههای قبل موقع دویدن انگار دنبال تاکسی میگشتند، این بار چنان میدویدند که توپ هنوز به زمین نرسیده، خودشان آنطرف زمین بودند! یکیشان که معمولاً بعد از پنج دقیقه میگفت «نفسم گرفت»، آن روز تا پایان بازی حتی فرصت نکرد نفس بکشد!
ما هم با تعجب نگاه میکردیم و میگفتیم: «این همون آدمیه که هفتهی پیش گفت زانوش درد میکنه؟»
خلاصه، آنقدر برای خودنمایی دویدند که ما هم باختیم، هم از نظر روحی آسیب دیدیم. آخر بازی یکی از بچهها گفت: «هفتهی بعد باید تماشاچی بیاریم.»
گفتم: «تماشاچی؟ هرکی رو پیدا کردین بیارین؛ مادر، خواهر، همسایه… فقط یکی باشه که اینا فکر کنن دارن دیده میشن!»
حالا من میگم ورود خانمها به ورزشگاهها کاملاً آزاد بشه. شاید بازیکنهای تیم ملی هم با دیدن چندتا تماشاچی، یکدفعه مثل رونالدو ؛ مسی ؛ امپاپه و یامال بدوند و جام جهانی رو ببرند!
بالاخره بیخود نگفتن: پشت هر مرد موفقی، یک زن ایستاده…
کافهچی خیلی به مامانش بند بود... خیلی زیاد... از اون آدمایی که انگار نصف جونشون پیش مامانشونه. واسه همینم اون دو سال خدمت، براش عین دو قرن گذشت. محل خدمتشم دور بود، دستش نمیرسید راحت ببینتش، دلتنگی هم که امانشو بریده بود... یعنی رسماً هر روزش با یه آه شروع میشد، با یه آه هم تموم.
ولی نامردی روزگار دقیقاً همونجایی زد که نباید میزد... آخرای خدمتش بود، فقط یه هفته مونده بود تموم شه، که مامانش ذاتالریه گرفت... بعدم دیگه برنگشت... ۱۴ مهر ۷۳... روزی که خودش میگه شومترین روز عمرم بود... یه جوری که انگار یهدفعه دنیا کوبیده شد توی سرش.
بعضی غصهها هستن که هیچوقت ته نمیکشن... فقط آدم یاد میگیره چجوری باهاشون راه بره. کافهچی هم از هموناس... هنوزم هر سال ۱۴ مهر که میرسه، دلش دوباره گرفته میشه... میره گل میگیره، میره سر خاک مامانش، بعدشم بیسر و صدا، بیهیاهو، بیاینکه بخواد از این و اون کمک بگیره، خودش تنهایی ۱۰۰ پرس غذا درست میکنه و پخش میکنه بین فامیل و همسایه و آشنا... انگار میخواد با این کار یه کم از اون دینی که فکر میکنه به مادرش داره، صاف کنه... هرچند عشقِ مادر، صافکردنی نیست... فقط میشه بهش ادای احترام کرد.
امروز با کافهچی رفتیم سر مزار مامانش... هوا هم که انگار با ما هماهنگ بود، خودش گرفته و دمغ... اون ساکت، منم دلم هری ریخته بود پایین... بهش گفتم: «میدونی شاید دلیل اینکه من و تو اینقدر با هم جفتوجور شدیم همین باشه... چون هردومون خرِ مامانیم! یعنی منم دقیقاً مثل تو، مامانپرستم... اصلاً ته دلم همیشه از خدا میخوام اگه قراره یکی بره، اول منو ببره... چون من یکی نبودِ مامانمو اصلاً نمیکشم...»
این حرفو که زدم، دیدم یهو رفت تو فکر... چشماش خیس شد... قیافهش جوری شد که گفتم الان اگه یه کلمه دیگه بگم، هر دومون اینجا ولو میشیم و فاتحه رو با هقهق میخونیم! گفتم نه، باید فضا رو عوض کنم، وگرنه جمع نمیشه...
گفتم: «خیلی هم سادهست! بابابزرگ منم ۲۳ مهر ۷۳ فوت کرده... یعنی قشنگ معلومه اون دنیا بابابزرگ من، مامان تو رو دیده، دلشو داده، کارو یهسره کرده! الانم ما الکی اینقدر با هم حال نمیکنیم... فامیلیم داداش! یعنی از این به بعد من باید صدات کنم دایی!»
یه نگاه کرد، دو ثانیه هنگ کرد، بعد زد زیر خنده... از اون خندههایی که اشک هنوز توی چشم هست ولی لبم میخنده... منم دیدم راه باز شد، گفتم: «اصلاً بعید نیست اون بالا واسه خودشون بزنوبرقصم راه انداخته باشن... بابابزرگ من داماد شیکوپیک، مامان تو هم عروس خانومِ مجلس، فرشتهها هم دورشون شیرینی و شربت پخش میکنن! یکی هم از ته مجلس داد میزنه: بفرمایید شام! امشب خاندان زمینیها رسماً با هم قوموخویش شدن!»
بعد گفتم: «فقط خدا کنه اون دنیا نیان خرج مراسمو بندازن گردن من... این دنیا که از پس کرایه و قبض و گوشت و برنج برنمیایم، اون دنیا هم باید هزینهی عروسی بزرگترا رو بدیم؟! یعنی من موندم حتی اون دنیا هم دست از سر جیب ما برنمیدارن یا نه!»
خلاصه، اشک تو چشماش بود، خنده هم رو لبش... دلش یه کم وا شد، دل منم همینطور... بعضی وقتا غم هست، کاریشم نمیشه کرد... فقط میشه یه شوخی کوچولو چسبوند بغلش که آدم خفه نشه.
راستش من فکر میکنم عزیزایی که رفتن هم همینو بیشتر دوست دارن... اینکه یادشون کنیم، دلمون براشون تنگ بشه، اشکمونم دربیاد... ولی آخرش یه لبخندم بزنیم و بگیم: «الهی قربونتون برم، شما که رفتین... لااقل بذارین ما این پایین با یه ذره خنده دوام بیاریم دیگه...»
اصلاً خود مامانها اگر بودن، احتمالاً میگفتن: «بچه جان، گریهتو بکن، فاتحهتو بخون، غذا رو هم پخش کن... ولی دیگه اینقدر خودتو لتوپار نکن... ما اون بالاییم، حواسمون هست... فقط اگه خواستین اون دنیا برای ما وصلت جور کنین، لااقل یه خانواده پولدار گیر بیارین که خرجش نیفته گردن شما بدبختا!» 😄
امروز توی اداره، همهچی مثل همیشه آروم و اداری و در حد مرگ کسلکننده بود، یکی داشت مُهر میزد، یکی داشت فایل جابهجا میکرد، یکی هم مانیتور را طوری نگاه میکرد انگار داره بودجه کشور را تصویب میکنه.
تا اینکه یک خانم محترم اومد جلو؛ من خیلی رسمی پرسیدم: — «نام خانوادگی؟»
ایشون با آرامش کامل گفت: — «عنبرین.»
همون لحظه، مغز من که ظاهراً هیچ تربیت اداریای نداره، یه برداشت کاملاً بچهگانه و فاجعهبار کرد و مستقیم رفت توی فاز «الان نه… الان نه… الان ادارهایم… الان وقتش نیست…»
من بیرون کاملاً رسمی بودم، ولی درونم چهار تا دلقک داشتن روی اعصابم بشکن میزدن.
خواستم خودمو جمع کنم، گفتم: — «بله… خانم… عنبرین…»
همین که اسمش را کامل گفتم، احساس کردم تمام همکارام از راه دور امواج خنده را دریافت کردن... اون یکی یهدفعه سرشو کرد توی پرونده، جوری که انگار دنبال گواهی پایان خنده میگرده.
یکی لبشو گاز گرفته بود تا جایی که فکر کردم الان باید براش پروندهی دندانپزشکی باز کنیم. یکی هم الکی شروع کرده بود با منگنه ور بره، فقط برای اینکه اگر خندید، صداش توی «تقتق» گم بشه.
منم هر بار مجبور میشدم بگم: — «خانم عنبرین، اینجا رو امضا کنید.» — «خانم عنبرین، یک لحظه بفرمایید.» — «پرونده خانم عنبرین…»
هر بار گفتن این اسم برای ما مثل عبور از میدان مین بود... یعنی یک «خانم» را با هزار زحمت رد میکردیم، میرسیدیم به «عنبرین»، بعد مغز میگفت: **«نه! نخند! شرافت کارمندیتو حفظ کن!»**
ولی دیگه اوج فاجعه جایی بود که همکارم با قیافه کاملاً جدی گفت: — «پروندهی خانم عنبرین کو؟»
همین جمله کافی بود که سه نفر همزمان سرفهشون بگیره، دو نفر آب بخورن، یکی بره سمت پرینتر و وانمود کنه کار فوری داره، و من هم به نقطهای از دیوار خیره بشم که اگر پنج ثانیه بیشتر طول میکشید، احتمالاً بهش دل میبستم...
بیچاره خانم کاملاً عادی و باوقار نشسته بود و احتمالاً پیش خودش میگفت: «چقدر کارکنان این اداره خوشبرخوردن، از وقتی اومدم همه دارن لبخند میزنن.»
در حالی که ما در واقع داشتیم با آخرین رشتههای باقیماندهی شخصیت اجتماعیمون میجنگیدیم که منفجر نشیم.
خلاصه امروز فهمیدیم: بعضی چیزها از کنترل انسان خارجه؛ مثل خواب موندن صبح شنبه، مثل نخوردن سیبزمینی سرخکرده، و مثل اینکه مغزت در بدترین زمان ممکن یک تداعی کاملاً احمقانه انجام بده و بعد تو مجبور باشی با چهرهی رسمی بگی: — «بفرمایید خانم عنبرین، نفر بعد!»
پ.ن : عن= معنیش میشه مدفوع؛ بَرین= درگویش گیلکی یعنی ریدن! فقط موندم چرا خانم عنبرین فامیلیش و عوض نمیکنه!
تو خیابون یه دختر و پسر کمی جلوتر از من داشتن راه میرفتن. یهو دختره با یه لحن پر از ناز و ادا گفت: «عشقم، میشه بند کفشم رو ببندی؟»
پسره هم که انگار هنوز تو مرحلهی «هرچی تو بگی عزیزم» گیر کرده بود، سریع خم شد که بند کفش رو ببنده. ولی درست همون لحظه، دخترخانم گوشی رو درآورد و شروع کرد به فیلم گرفتن؛ یعنی طرف رو نفرستاد خم شه بند کفش ببنده، فرستاد تولید محتوا کنه!
بندهخدا یه جوری خم شده بود که انگار نه برای بستن بند کفش، برای تسویهحساب با عزتنفسش رفته!
از قیافهاش معلوم بود همزمان داشت به این فکر میکرد که: «من کجای زندگیم اشتباه پیچیدم که از مرد زندگی، رسیدم به سیاهیلشکر استوری؟»
من رد شدم، ولی همون موقع شنیدم که پسره خیلی آروم و با تهماندهی غرورش گفت: «هم کمرم رو خم کردی، هم خَمَرم رو کم کردی.»
حق هم داشت... چون بعضیا عشق نمیخوان، شاهد عینی برای سناریوی «ببینین چه مطیعه» میخوان!
آخه خواهر من! اگر قرار بود طرف خم بشه و تو هم از بالا فیلم بگیری، حداقل یه موسیقی غمگین هم میذاشتی روش، که ما بدونیم این صحنه عاشقانهست یا مستند حیاتوحش!
نتیجه اخلاقی: بعضی رابطهها انقدر عاشقانه نیستن، بیشتر شبیه پروژهی تحقیقیان برای بررسی میزان تحمل بشریت!
امروز صبح، مثل هر روز، داشتم حنا را میبردم مدرسه. توی راه، با همان صدای شیرین و کودکانهاش گفت: «بابایی، میدونی بابای همکلاسیهام همه پولدارن و وضع مالیشون خیلی خوبه...»
من هم با لبخندی که سعی میکردم عادی باشد، گفتم: «آره عزیز دلم، از ماشینهایی که دارن معلومه...»
بعد از آن، سکوتی کوتاه بین ما نشست؛ از آن سکوتهایی که شاید فقط یک پدر میفهمد چقدر حرف توی دلش میریزد. من رانندگی میکردم و توی ذهنم هزار فکر ریز و درشت میآمد و میرفت... اینکه نکند دل کوچکش چیزی بخواهد که من نتوانسته باشم برایش فراهم کنم... اینکه نکند خودش را با بقیه مقایسه کند... اینکه نکند یک جایی، بیآنکه بفهمم، کم گذاشته باشم...
اما درست همان لحظه، حنا دستهای کوچکش را انداخت دور گردنم و با همان صداقت زلال بچگی گفت: «ولی بابا، بابای اونا همشون کچل و چاق و بیریختن... خدایی تو از همشون خوشتیپتر و خوشگلتری...»
و بعد، بیهیچ مقدمهای، بغلم کرد، بوسم کرد و قربانصدقهام رفت... همانجا، وسط یک صبح معمولی، وسط خیابان، وسط شلوغی زندگی، دلم یکهو گرم شد... انگار تمام خستگیها، تمام فکرها، تمام کموکاستیهای دنیا، برای چند لحظه از یادم رفت.
بعضی وقتها بچهها، با چند جمله ساده، کاری میکنند که هیچکس دیگری از پسش برنمیآید. آنها بلدند درست همان جایی که دلت ترک برداشته، با محبتشان مرهم بگذارند. حنا امروز با چند کلمهی ساده، کاری کرد که خودم را ثروتمندترین آدم دنیا حس کنم؛ نه به خاطر پول، نه به خاطر ماشین، بلکه به خاطر اینکه در دل کوچک دخترم، هنوز قهرمانم.
الان که پشت میز کارم در اداره نشستهام، هنوز طعم آن بوسه و شیرینی آن حرفها زیر دلم مانده. امروز حالم خوب است... خیلی خوب. امروز لبخندم واقعیست، صبرم بیشتر است، و دلم نرمتر از همیشه. چون دخترم، با همان زبان کودکانه و قلب پاکش، دوباره یادم آورد که بعضی داراییها را نمیشود با هیچ پولی خرید.
هوا ناجوانمردانه سرد شده بود. یعنی رسماً بدون هیچ مقدمه و اخطاری، پاییز را دور زد و زد توی فاز زمستان. آن هم یکهو، بیخبر، بیهوا، بیملاحظه.
لذا در عصر کاملاً پاییزیِ امروز، مورخهی ۱۲ مهر ۱۴۰۵ هجری شمسی، بنده در حالی که لخت و عور، خسته و له، از جور روزگار پناه برده بودم به تخت خواب و زیر پتوی گرم و نرم، اندکی چرتی جانانه زدم.
چشم که باز کردم، دیدم عه! همسر خوشبوی بنده نیز به جمع زیرپتوییان پیوسته و در کنار ما آرام گرفته است.
اینجا بود که بنده نگاهی معنیدار انداختم، چشمکی زدم و گفتم: «در رو قفل کن...»
ایشان با حالتی آمیخته به ذوق و شیطنت فرمود: «شیطنت؟» عرض کردم: «بلی.» فرمود: «آخ جون!»
اما هنوز «آخ جون» در فضا کامل تهنشین نشده بود که خوشبو جان رفت سمت در اتاق خواب تا آن را قفل کند، که ناگهان صدای شوم و هولناک تق! بلند شد.
بله. فاجعه رخ داده بود. کلید در قفل شکسته بود!
یعنی نه تنها در قفل شد، بلکه تکهای از کلید هم همانجا در دل قفل جا خوش کرد و ما را رسماً در اتاق خواب محبوس نمود.
از آن طرف، حنا و حسان بیرون اتاق بودند و طبیعتاً با شنیدن سر و صدا، متعجب شده و پشت در شروع کردند به سوالپیچ کردن که: «چی شد؟» «چرا در باز نمیشه؟» «شما چرا بیرون نمیآیید؟»
و ما هم در آن موقعیت حساس، نه راه پس داشتیم نه راه پیش. نه میشد حقیقت را گفت، نه میشد در را باز کرد، نه میشد خونسرد ماند.
هر چه تلاش کردم آن تکهی کلیدِ شکسته را از سوراخ دستگیره بیرون بکشم، نشد که نشد. هر وسیلهای به ذهنم رسید امتحان کردم، اما قفل انگار تصمیم گرفته بود همانجا از زندگی ساقطمان کند.
مستأصل و درمانده، زنگ زدم به ممد کلیدساز. گفت: «الان نیستم، تا شب هم برنمیگردم.»
اینجا بود که برخلاف میل باطنی، مجبور شدم زنگ بزنم به کافهچی.
گفتم: «داداش، تو اتاق خواب گیر کردیم!»
هنوز جملهام تمام نشده بود که گفت: «اوه اوه... بسوزه پدر شهوت و...»
خلاصه از هوش بالا که نه، از شدت ذهن منحرفش، همان پشت تلفن کل ماجرا را تا ته خواند و فهمید علت این حبس ناگهانی چه بوده است!
القصه، کافهچی به همراه یک کلیدساز آمدند. حنا در را برایشان باز کرد و این بزرگواران تشریف آوردند بالا. کلیدساز نگاهی به قفل انداخت، دو تا پیچاند، سه تا ور رفت، و در کمتر از سه دقیقه در را باز کرد. بعد هم با ساختن یک عدد کلید برنجی، مبلغ ناقابلِ یک میلیون و پانصد هزار تومان از اینجانب اخذ نمود و رفت.
الان که تعریفش میکنم، خندهدار است. اما در همان لحظه، هم اعصابمان خورد شده بود، هم جلوی بچهها ضایع شده بودیم، هم جیبمان به طرز غمانگیزی سوراخ شده بود.
لذا با کسب اجازه از ادبیات فاخر فارسی، بنده بر آنم که ضربالمثل معروف «آش نخورده و دهن سوخته» دیگر پاسخگوی عمق این فاجعه نیست و باید نسخهی بهروز و کاربردیتری از آن ارائه شود:
براتون آرزو میکنم تلفن زنگ بخوره و یه صدایی از پشت خط بگه : مُشتلق بده ..(:
پ.ن: همکارم اول صبحی با تلفن داره حرف میزنه انگاری سگ داره واق واق میکنه! خب سیم کش دعوات و بگذار ۱۰ صبح به بعد... در ساعات آغازین روز واتوره انرژی خوب میخواد نه صدای هاپویی تو رو؛ اُسکل پلشت!
سخت ترین کار اینه خودت رو کنترل کنی تا با کسی که بهت بدی کرده مثل خودش رفتار نکنی خوبیش اینه بعد از یه مدت حالت اینقدر خوب میشه که اون آدم و کارش دیگه ذره ای برات اهمیت ندارن...
میگفت: یه دوست خیلی با ادب دارم که اصلا فحش نمیده اگرم از دست کسی خیلی عصبانی بشه یا بهش توهین کنن میگه انشالا نیتت جلوت دربیاد ! حرف جالبیه اگر نیتت خیره خیر ببینی اگر شره … خوشمان آمد
حالا من و بگو هی چپ و راست از دهنم فحش بیرون میاد... یه کم یاد بگیر واتوره... اخلاق صفر!
اونم صفر دو گوش! -۰-
پ.ن: یه خانم دَونده رو امروز دیدم شبیه یکی از خانم های اینجا بود... روم نشد برم جلو بگم عه خانم فلانی؟؟البته پرووو تر از این حرفهام میرفتم جلو هااا ولی خب میدونستم اون خانم الان شهر ما نی!😄
خدایا اگه میشنوی صدامو... چون فرکانس ایران شلوغه از بس حاجتا زیاده... ولی اگه میشنوی صدامو تا جوونیم یه حالی بهمون بده! نوشدارو سر پیری خودش زهره...