مردِ زندگی یا ابزار تولید محتوا...
13 مهر 22:04 · · خواندن 1 دقیقه تو خیابون یه دختر و پسر کمی جلوتر از من داشتن راه میرفتن.
یهو دختره با یه لحن پر از ناز و ادا گفت:
«عشقم، میشه بند کفشم رو ببندی؟»
پسره هم که انگار هنوز تو مرحلهی «هرچی تو بگی عزیزم» گیر کرده بود، سریع خم شد که بند کفش رو ببنده.
ولی درست همون لحظه، دخترخانم گوشی رو درآورد و شروع کرد به فیلم گرفتن؛ یعنی طرف رو نفرستاد خم شه بند کفش ببنده، فرستاد تولید محتوا کنه!
بندهخدا یه جوری خم شده بود که انگار نه برای بستن بند کفش، برای تسویهحساب با عزتنفسش رفته!
از قیافهاش معلوم بود همزمان داشت به این فکر میکرد که: «من کجای زندگیم اشتباه پیچیدم که از مرد زندگی، رسیدم به سیاهیلشکر استوری؟»
من رد شدم، ولی همون موقع شنیدم که پسره خیلی آروم و با تهماندهی غرورش گفت:
«هم کمرم رو خم کردی، هم خَمَرم رو کم کردی.»
حق هم داشت... چون بعضیا عشق نمیخوان، شاهد عینی برای سناریوی «ببینین چه مطیعه» میخوان!
آخه خواهر من!
اگر قرار بود طرف خم بشه و تو هم از بالا فیلم بگیری،
حداقل یه موسیقی غمگین هم میذاشتی روش، که ما بدونیم این صحنه عاشقانهست یا مستند حیاتوحش!
نتیجه اخلاقی:
بعضی رابطهها انقدر عاشقانه نیستن، بیشتر شبیه پروژهی تحقیقیان برای بررسی میزان تحمل بشریت!
