آخ جونِ یک میلیون و پانصدی!
12 مهر 20:09 · · خواندن 2 دقیقه هوا ناجوانمردانه سرد شده بود. یعنی رسماً بدون هیچ مقدمه و اخطاری، پاییز را دور زد و زد توی فاز زمستان. آن هم یکهو، بیخبر، بیهوا، بیملاحظه.
لذا در عصر کاملاً پاییزیِ امروز، مورخهی ۱۲ مهر ۱۴۰۵ هجری شمسی، بنده در حالی که لخت و عور، خسته و له، از جور روزگار پناه برده بودم به تخت خواب و زیر پتوی گرم و نرم، اندکی چرتی جانانه زدم.
چشم که باز کردم، دیدم عه!
همسر خوشبوی بنده نیز به جمع زیرپتوییان پیوسته و در کنار ما آرام گرفته است.
اینجا بود که بنده نگاهی معنیدار انداختم، چشمکی زدم و گفتم:
«در رو قفل کن...»
ایشان با حالتی آمیخته به ذوق و شیطنت فرمود:
«شیطنت؟»
عرض کردم:
«بلی.»
فرمود:
«آخ جون!»
اما هنوز «آخ جون» در فضا کامل تهنشین نشده بود که خوشبو جان رفت سمت در اتاق خواب تا آن را قفل کند، که ناگهان صدای شوم و هولناک تق!
بلند شد.

بله.
فاجعه رخ داده بود.
کلید در قفل شکسته بود!
یعنی نه تنها در قفل شد، بلکه تکهای از کلید هم همانجا در دل قفل جا خوش کرد و ما را رسماً در اتاق خواب محبوس نمود.
از آن طرف، حنا و حسان بیرون اتاق بودند و طبیعتاً با شنیدن سر و صدا، متعجب شده و پشت در شروع کردند به سوالپیچ کردن که:
«چی شد؟»
«چرا در باز نمیشه؟»
«شما چرا بیرون نمیآیید؟»
و ما هم در آن موقعیت حساس، نه راه پس داشتیم نه راه پیش.
نه میشد حقیقت را گفت، نه میشد در را باز کرد، نه میشد خونسرد ماند.
هر چه تلاش کردم آن تکهی کلیدِ شکسته را از سوراخ دستگیره بیرون بکشم، نشد که نشد.
هر وسیلهای به ذهنم رسید امتحان کردم، اما قفل انگار تصمیم گرفته بود همانجا از زندگی ساقطمان کند.
مستأصل و درمانده، زنگ زدم به ممد کلیدساز.
گفت:
«الان نیستم، تا شب هم برنمیگردم.»
اینجا بود که برخلاف میل باطنی، مجبور شدم زنگ بزنم به کافهچی.
گفتم:
«داداش، تو اتاق خواب گیر کردیم!»
هنوز جملهام تمام نشده بود که گفت:
«اوه اوه... بسوزه پدر شهوت و...»
خلاصه از هوش بالا که نه، از شدت ذهن منحرفش، همان پشت تلفن کل ماجرا را تا ته خواند و فهمید علت این حبس ناگهانی چه بوده است!
القصه، کافهچی به همراه یک کلیدساز آمدند.
حنا در را برایشان باز کرد و این بزرگواران تشریف آوردند بالا.
کلیدساز نگاهی به قفل انداخت، دو تا پیچاند، سه تا ور رفت، و در کمتر از سه دقیقه در را باز کرد.
بعد هم با ساختن یک عدد کلید برنجی، مبلغ ناقابلِ یک میلیون و پانصد هزار تومان از اینجانب اخذ نمود و رفت.
الان که تعریفش میکنم، خندهدار است.
اما در همان لحظه، هم اعصابمان خورد شده بود، هم جلوی بچهها ضایع شده بودیم، هم جیبمان به طرز غمانگیزی سوراخ شده بود.
لذا با کسب اجازه از ادبیات فاخر فارسی، بنده بر آنم که ضربالمثل معروف «آش نخورده و دهن سوخته» دیگر پاسخگوی عمق این فاجعه نیست و باید نسخهی بهروز و کاربردیتری از آن ارائه شود:
«سُس نکرده و جیب به خاک رفته!»
