امروز صبح، مثل هر روز، داشتم حنا را می‌بردم مدرسه.
توی راه، با همان صدای شیرین و کودکانه‌اش گفت:
«بابایی، می‌دونی بابای هم‌کلاسی‌هام همه پولدارن و وضع مالیشون خیلی خوبه...»

من هم با لبخندی که سعی می‌کردم عادی باشد، گفتم:
«آره عزیز دلم، از ماشین‌هایی که دارن معلومه...»

بعد از آن، سکوتی کوتاه بین ما نشست؛
از آن سکوت‌هایی که شاید فقط یک پدر می‌فهمد چقدر حرف توی دلش می‌ریزد.
من رانندگی می‌کردم و توی ذهنم هزار فکر ریز و درشت می‌آمد و می‌رفت...
این‌که نکند دل کوچکش چیزی بخواهد که من نتوانسته باشم برایش فراهم کنم...
این‌که نکند خودش را با بقیه مقایسه کند...
این‌که نکند یک جایی، بی‌آنکه بفهمم، کم گذاشته باشم...

اما درست همان لحظه، حنا دست‌های کوچکش را انداخت دور گردنم و با همان صداقت زلال بچگی گفت:
«ولی بابا، بابای اونا همشون کچل و چاق و بی‌ریختن...
خدایی تو از همشون خوش‌تیپ‌تر و خوشگل‌تری...»

و بعد، بی‌هیچ مقدمه‌ای، بغلم کرد، بوسم کرد و قربان‌صدقه‌ام رفت...
همان‌جا، وسط یک صبح معمولی، وسط خیابان، وسط شلوغی زندگی،
دلم یک‌هو گرم شد...
انگار تمام خستگی‌ها، تمام فکرها، تمام کم‌و‌کاستی‌های دنیا، برای چند لحظه از یادم رفت.

بعضی وقت‌ها بچه‌ها، با چند جمله ساده، کاری می‌کنند که هیچ‌کس دیگری از پسش برنمی‌آید.
آن‌ها بلدند درست همان جایی که دلت ترک برداشته، با محبتشان مرهم بگذارند.
حنا امروز با چند کلمه‌ی ساده، کاری کرد که خودم را ثروتمندترین آدم دنیا حس کنم؛
نه به خاطر پول، نه به خاطر ماشین،
بلکه به خاطر اینکه در دل کوچک دخترم، هنوز قهرمانم.

الان که پشت میز کارم در اداره نشسته‌ام، هنوز طعم آن بوسه و شیرینی آن حرف‌ها زیر دلم مانده.
امروز حالم خوب است...
خیلی خوب.
امروز لبخندم واقعی‌ست، صبرم بیشتر است، و دلم نرم‌تر از همیشه.
چون دخترم، با همان زبان کودکانه و قلب پاکش، دوباره یادم آورد که بعضی دارایی‌ها را نمی‌شود با هیچ پولی خرید.