هیچوقت درک نکردم که چرا اکثر مردم عاشق هوای آفتابیان... من وقتی هوا ابری و بارانی میشه تازه انگیزه م برای زندگی بیشتر میشه و فقط صبح روزای ابری ممکنه از خواب پاشم و بگم چه صبح دلانگیزی...
پ.ن: دیشب رفتم استخر ؛ شیرجه زدم و شروع کردم شنا کردن ... چند نفر که شنا بلد نبودن جوری نگام میکردن و تعریف و تمجید از شنا کردن واتوره انجام دادن که منم جوگیر شدم و انواع و اقسام سبک های شنا رو براشون رفتم...
میگن : آدم و سگ بگیره ولی جَو نگیره دقیقا مصداق بارزش من ِخاک بر سرم! هم اکنون؛ بازو ، دوش و گردنم بدجوری درد میکنه... عضلاتم کامل گرفته🥴
به کسانی که به دفعات بسیار تلگرامشونو دلیت اکانت میکنن نمیتونم اعتماد کنم!!!
بعدا نوشت: چند وقت قبل یکی از دوستان بلاگیگسی فرمودند: میتونم آدرس اینستاگرام شما رو داشته باشم؟ عرض کردم مشکلی نداره و آدرس پیج شخصیم و بهش دادم... حالا یک خوبی که داشت این بود، پیج ِ من قفله! فالو کرد در خواستش و رَد کردم ...
اومد گفتمان گفت : چرا رد کردی؟
گفتم: آخه پیجت فیکه... نه فالوئر داری ، نه پست داره؛ نه عکس پروفایل داره!
گفت: نه بخدا پیج اصلیم هستش... هر چه آسمون و ریسمون بافت قبول نکردم؛ به هر حال حتی اگر این تنها پیجشم بود که فعععععکنکنم و بعید میدونم... فعالیت بدون هویت و فیک گونه مورد تایید اینجانب نمی باشد!
گاهی سین کردن و جواب ندادن، بیاحترامی و بیاهمیتی و این چیزها نیست، گاهی میخونی، چند بار هم میخونی، انقدر بهش فکر میکنی، ولی واقعا نمیدونی چی باید بگی، حس میکنی هر چی بگی بدتر میشه و مجبور میشی سکوت رو انتخاب کنی...
پ.ن: از وقتی اومدم طهرون؛ کافه چی پیام میده ها ولی من مغزم درست موضوعات حلاجی نمیکنه تا جوابش و بدم... همینجور پیش بره با من قهر میکنه!
یعنی اگه این اپلیکیشن اُرگ گوشی رو یاد بگیرم ؛ حداقل نصف غم و غصه ها و افسردگی هام ازم فاصله میگیره !
همشم همین آهنگ بندری رو میزنم...
لامصب گوش میدی بی اختیار دستای بندری میاد بالا و دوش و کمرت میره تو لرزش و حرکات ناموزون!
پ.ن: چند باری بهش گفتم: "تمام ترس و وحشتم هم دقیقا از همین است ؛ اینکه همهچیز را میفهمی" اخه درک کردن همهچیز میتونه ازت یه آدم غمگین بسازه؛ اونم حرفم و تایید کرد گویا همچینم با این آپشن که در وجودش می باشد حال نمیکنه!
گفت: ۵ میلیون هم میدم! گفتم خیر! گفت ۲ میخوای؟ گفتم نه... گفت: ۱ چطور؟ گفتم اصلا و ابدا گفت: ۵۰۰؟ گفتم: نچ...
گفت: ۳۰۰ بگیر بگذار تو ماشینت خوشبوکننده استفاده کن!!گفتم : رایگانم بدی نمیخوام... تُرکی یه چیزایی بلغور کرد نفهمیدم چی میگه! ولی میمیک صورتش و لحن گفتنش به فحش خوردن میخورد! خلاصه: بنده هم گیلکی و به زبان مادری فحش دادم بهش؛ تا حسابمون تو همین دنیا صاف بشه😃
⏬️ولی در کمال ناباوری انتخاب شدم به عنوان کارمند نمونه!
☑️خودمم تعجب کردم با این حجم از بداخلاقی و دعوا با رییس و روسا چطوری من و انتخاب کردند!
🔹️آیا توطئه ایی در کار است؟
💠 به هر حال باید گاماس گاماس حرکت کنم تا گربه شاخم نزنه!
پ.ن: بالعکس پارسال که کارمند نمونه معرفی شدم و حقم نبود؛ ولی امسال خداییش سزاوار این تشویق بودم؛ اما این امر محقق نشد هیچ؛ بلکه عنوان کارمند نمونه رسید به دشمن خونی واتوره... و همین حرصیم کرده!
طهرونی های عزیز نمیخواید مهمون نوازی کنید و واتوره رو به یک شام و ناهار لاکچری دعوت نمایید!
اگر ناهار دعوتم ۳ مدل غذا حتما یکیش فسنجون باشه!
اگر شام اومدم ۲ مدل غذا ... هر چی خودت دوست داشتی!
اگر که دعوت نیستم رُک بهم بگو ؛ که تو دلم چند تا فحش آبدار بدم تا دلم خنک بشه ... والا... چه معنی داره کل سال و شما می آین شمال و ما سنگ تموم میگذاریم براتون... حالا یک بارم ما ترک عادت کردیم اومدیم سمت شهر پر از دود و دَمِ شما...😉👍
کوله پشتی و کیف و دفتر و لوازم التحریر قیمت هاش نجومی شده...این دیگه فروپاشی اقتصادی نیست بخدا به ضرس قاطع عرض میکنم: به این میگن فروپاشی روانی من و شما یعنی (ملت) جوری دپرس شدم که چراغها رو خاموش کردم و نورِ فلش گوشی هم روشن نمودم و موبایل به دست فقط این آهنگ ِ عالیجناب معین و گذاشتم و زمزمه کردم!
این بدبیاری و بدشانسی را از همان اولین روزی که رفتم کلاس اول، با تمام وجودم فهمیدم.
وقتی پدرم من را در مدرسهی محلهمان ثبتنام کرد، همهی همکوچهایها، همسایهها و بچههایی که باهاشان دوست بودم افتادند کلاس اول «الف»؛ جز منِ بدشانس که افتادم کلاس اول «ب»!
کل آن سال برایم شده بود غصه و گریه. نهتنها از دوستهایم جدا افتاده بودم، همکلاسیهایم هم بهخاطر لبهای بزرگم مسخرهام میکردند و میگفتند: «هیچکس با این لبشُتری دوست نشه! این بچه مال کوچهی ارغوانه و دشمن خونی ما کوچهبنفشهایهاست!»
آخه توی زمین خاکی محله، بچههای کوچهی بنفشه همیشه به ارغوانیها میباختند و انگار کینهی همهی آن باختها را سر من خالی میکردند!
آنقدر گفتند «لبشُتری، لبشُتری» که کمکم کل مدرسه بهجای اسمم صدایم میکردند «شتر» یا «لبشُتری».
البته خودمم خیلی ناراضی نبودم! چون من حتی در انتخاب اسم هم بدشانس بودم. درست همزمان با بهدنیا آمدنم، پدربزرگم آسمانی شد و پدرم هم به یاد او اسمش، یعنی «مراد کلوخ»، را روی من گذاشت!
خلاصه بین «مراد کلوخ» و «لبشُتری»، خودم لبشُتری را ترجیح میدادم؛ چون واقعاً از اسم مراد کلوخ متنفر بودم!
بدشانسی بعدی وقتی بود که کلاس سوم، مادرم فوت کرد. پدرم خیلی زود دوباره ازدواج کرد و نامادریم من را نخواست. برای همین افتادم خانهی داییام؛ داییای که آدم چندان مهربانی هم نبود.
تابستانها همهی بچهها میرفتند توی کوچه بازی میکردند، توی رودخانه شنا میکردند، پول داشتند نوشابه و کلوچه بزنند به رگ. حتی پسرداییهای خودم هم کلی عشق و حال میکردند؛ ولی دایی انگار نه انگار من هم بچهام!
من را با خودش میبرد تعمیرگاه و تا میتوانست ازم کار میکشید. پول هم که خبری نبود. تازه طلبکار هم بود و میگفت: «همین که دارم بهت کار یاد میدم باید خدا رو شکر کنی!»
حالا امروز، توی صف صبحگاهِ آخرین روز آموزشی، از ساعت چهار صبح نشستهام همهی بدشانسیهای زندگیام را یکییکی مرور میکنم.
با این حال، یک گوشهی دلم هنوز امید دارم این دفعه شانس یک روی خوش هم به من نشان بدهد. وسط سرمای عجبشیر، همین روزنهی کوچک امید بدجور دارد گرمم میکند.
بالاخره آدم به امید زنده است دیگر!
امروز قرار است سربازها تقسیم شوند و من منتظرم کد محل خدمتم را اعلام کنند.
سرهنگ مهاجر، همان مرد شکمگنده و بداخلاق، اسم علی، آرمان، حسن و امیررضا را خواند؛ رفیقهای خودم.
بعد با صدای بلند اعلام کرد: «کد ۰۴!»
یعنی همگی افتاده بودند پادگان شهر خودمان.
از خوشحالی بال درآوردند. من هم تبریک گفتم و منتظر ماندم اسم خودم را بشنوم.
ولی نشنیدم.
یکییکی سربازها صف صبحگاه را ترک کردند و آخرش من ماندم و فقط ۹ نفر دیگر.
سرهنگ مهاجر نگاهی به ما انداخت و گفت: «هر کسی اسمش خونده نشده، شش ماه باید عجبشیر بمونه و دورهی تکاوری ببینه.»
خشکم زد.
توی دلم گفتم: من با قد ۱۶۰ و وزن ۵۶ کیلو چه به تکاوری؟!
یه نگاه به آن ۹ نفر دیگر انداختم؛ همه گولاخ، قدبلند، ورزیده و ورزشکار.
بعد دوباره به خودم نگاه کردم.
آخه چرا من؟!
فقط سرم را بلند کردم و به آسمان خیره شدم.
خدایا... قد ندادی، هیکل ندادی، قیافه ندادی، شانس هم ندادی!
دیگه چی بهت بگه این مراد کلوخ که حتی یه اسم درستوحسابی هم نداره؟!
چند وقته خلاصه حال مناسب و زمان درست حسابی برای رسیدن به خود را ندارم! جونم براتون بگه: امعا و احشا بنده روتین همیشگیش و پیاده نمیکنه لذا بنده هم طبیعتا خیلی سر این موضوع اذییتم! کلا نظم زندگی و برنامه ی هفتگیم به دلایل ناشناخته و نامعلوم مدتیست دچار تغییرات عجیبی شده...
وعده های غذاییم درست نیست؛ یکی بود یکی نبوده ؛ در مجموع بقول یَک بنده خدایی معده م ضعیف شده و سرناسازگاری کوک کرده ... بقول قدیمی ها خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
پ.ن: من دارم میرم بخوابم... اگه مامانم زنگ زد یکی گوشیو جواب بده و بگه خوبم و قراره بهتر شم!
از همون ابتدای خلقت ایرانی ها بُن مایه ی پزشکی تو درنشون بودش! یعنی کافی بود تو یه مهمونی میگفتی سردردم هر کس به گونه ایی نسخه ایی میپیچید برات ... حالا یه سری طب سنتی و گیاهی و بعضی هم با قرص و شربت های شیمیایی آبادت میکردند!
امروزه هم که به لطف چت جی پی تی پزشک درونمون رو تقویت کردیم و به درجه فوق تخصصی رسیدیم و همه ی عرصه ها در این امور را درنوردیدیم!
پ.ن: خانم قره بالا (دکترعزیز) و تپل گرامی روزتون مبارک... در این روز فرخنده سوالی از خانم قره دارم... اینجا همه با غرزدنات حال میکنن، آیا تپل هم غرزدنای شما را دوست داره یا خیر!
از صبح تا حالا نیومدم اینجا... و حسابی دلتنگ نوشتن و واتوره گویی هستم به شدت!
خدایی این یه مورد از واتوره بعیده که یه روز ننویسه؛ پس سنت شکنی نمیکنم حتی با سرشلوغیم می نویسم!
ماموریتی اومدم سمت استان دوست و همسایه ی خودمون... برا من که تازگی نداره چون هر چی اینجا داره استان ما هم داره... کوه ؛ جنگل؛ دریا؛ فقط لهجشون فرق داره با ما که اینم عجیب نیست و من میفهمم چی میگن و متوجه میشوم!
اما اتفاقی امروز یکی از همکاران قدیمی رو دیدم که بسیار از دیدنش سر ذوق اومدم و کیفم کوک شد...
متن شعر اینجوری دکلمه ایی میخونی خنده ت میگیره ولی لامصب خواننده یَک سوزی تو صداش داره؛ آدم به واقع میبره تو اوج عشق و عاشقی های گذشته و گوه های خورده و نخورده اش...
گفتم: جدیدا چقدر به اینستا و محتواهای فاخر و هوش مصنوعیتون علاقه ندارم :)
گفتند: دقیقا با کدوم بخشش مشکل داشتی ؟
عرض کردم: همه جاش!
تو اون جمع همه دیسلایک نثارم کردن!
دلم دستور داد... آدرس وبلاگت و بهشون بده و ثابت کن سنتی از صنعتی بهتره که یهویی مغزم دستور داد خیر! این صنعتی دوست ها به هیچ وجه من الوجوه با صنعتی ارضا نمیشن ؛ لذا زور بی خود نزن!