یکی از دختران فامیل کسب و کاری راه انداخته و الان به عنوان ارباب رجوع اومد اداره...متولد۸۲ و بسیار بچه زرنگ و باهوش و تلاشگر می باشد!
وارد اتاقم شد گفتم: سلام ؛ به به ؛ جوجه اُردک زشت کجا اداره ی ما کجا؟
خندید گفت: آقا واتوره همه ما رو ول کنن تو ول نمیکنی ها ؛ گفتم لقبت و ندوست؟ گفت: چرا؟ چون میفهمم الان قشنگم خوشحالم میکنه ولی از طرفیم من و یاد گذشته ی زشتوک طورم میندازه!
خلاصه سریعا کار جوجه اُردک زشت و انجام دادم و رفت!
پ.ن: واقعا این دختر در دوران بچگی خیلی زشت بود طوری که کسی دوسش نداشت و تو بازی راهش نمیدادن و با واسطه گری من نهایت اندکی بچه های دیگه به نامبرده مهربونی میکردند! اما الان دافی شده برا خودش... واقعا زیباست! روزگار چرخید و الان همه آرزو دارند این دختر فقط سلامشون علیک بگیره!
کلا ملت اینجوری هستیم درگیر ظاهر بینی و ندیدن باطن می باشیم هر کیم میگه ظاهر مهم نیست گوه خورده و دروغ میگه!😁
کیس جالب دیگه :)) یه آقایی بود که همزمان که اختلافاتش با خانمش بالا گرفته بود، فهمیده بود این زندگی دیگه درست نمیشه و کار به طلاق میرسه و باید مهریه بده، تک تک اموالش رو به نام مادرش انتقال داده بود از زمین و املاک اضافی تا خونه ای که توش زندگی میکرد و ماشینی که زیر پاش بود
نهایتا هم مهریه به دلیل عدم تمکن آقا قسط بندی شده بود و هیچ مالی توقیف نشد ازش
حدود دو سال بعد بقیه خواهر برادر ها با مادره ساخت و پاخت کردن و با این یکی به اختلاف خوردن مادرش هم رفت وکیل گرفت طرح دعوی خلع ید کرد =)) یعنی رفت دادگاه رای بگیره که آقا رو از خونه خودش که صوری و برای فرار از مهریه به نام مادرش کرده بود بندازن بیرون =))))
یعنی کارما و مادر طبیعت هم اون لحظه برگهاشون ریخت =)))
+بله بله رفیق بی کلک مادر =)))
(متن فوق برای یکی از دوستان قدیمی بلاگفا می باشد که این روزها حسابی با پرونده های وکالتش و خاطرات دادگاهش کیف میکنم!)
این روزها تو بلاگیگس خانم آزیتا در حال گذاشتن سفرنامه حج و خاطراتش هست که خدایی بدجوری خوب می نویسه و برام جالبه نوع نگاهش به این سفر معنوی...
توصیه میکنم حتما بخونید...
منم ۱۷ سالگی رفتم شبه جزیزه ی عربستان دیدم؛ مکه و مدینه و... قبلا یه وبلاگ تو بلاگفا داشتم با اسم حَجی! و کل سفرم و نوشته بودم که متاسفانه پاک شد و هیچی ازش ندارم؛ منظورم اینه جزئیات سفر و فراموش کردم و یادم نی! و فقط،حسرتش مونده برام!
اما یه عکس از خودم هست و میگذارم ادامه ی مطلب شبیه جوجه طلبه ها بودم... هر کی خواست ببینه رمز تقاضا کنه گفتمان در خدمتم!
خستهام از اینکه هر بار میخوام از زندگی حرف بزنم، آخرش میرسیم به چیزهایی که نشد، چیزهایی که نتوانستیم و آیندهای که آنطور که فکر میکردیم پیش نرفت، خستهام از اینکه برای سادهترین خواستهها هم باید اینهمه بجنگیم و بعد تازه بابت خسته بودنمان خودمان را سرزنش کنیم، شاید اگر فقط مشکل من بود راحتتر تحملش میکردم اما وقتی میبینم خیلیها شبیه من دارند با رویاهایی که نصفهنیمه جا گذاشتهاند زندگی میکنند یک غم عجیبی میاد سراغم، غم نسلی که فقط میخواست معمولی زندگی کند اما حتی معمولی زندگی کردن هم برایش تبدیل به آرزو شد...
همیشه دوست داشتم مجری بشم که الحمدالله به لطف اعتماد مسئولین محترم این امر محقق شد!😊
همسایگان بلاگیگسی عزیز توجه فرمایید؛ همون طور که در خبرها شنیدید و مطلع هستید این روزها بلاگیگس جانِ ما حال خوبی نداره! خدا را شاهد میگیرم همه ی این چالش ها فقط برای بقای بلاگرهای خوش فکر و حفظ قلم و ارج نهادن به نویسندگان سنتی می باشد...
فی الحال تصمیم بر آن شد با یک ایونت آنلاین که به صورت صندلی داغ قراره در تلگرام برگزار بشه استارت بزنیم؛ از همه ی دوستان خواهش میکنم تا روز شنبه ساعت ۱۴ ظهر آیدی تلگرامتون ازطریق گفتمان در اختیار بنده قرار بدهید تا شما رو در گروه صندلی داغ عضو کنم!
یهروزی یهجایی میایستی به خودت نگاه میکنی و میگی “پس برای همین بود که اون روزها رو رد کردم” شاید اون اتفاق برای همیشه بمونه، شاید هم بعد از مدتی تموم بشه و دوباره برگردی به روزهای معمولی، ولی مهم نیست فقط کاش تا رسیدن دلیل بعدی کمی بیشتر صبر کنیم...
سفارش بابام همیشه این ِ مردم دار باشم و با ارباب رجوع مهربان... حقیقتا تمام سعی و تلاشم اینِ در جایگاهی که هستم به گونه ی مطلوب به ملت خدمت رسانی کنم!
اما پیش میاد ارباب رجوع عوضی به گیر ِ آدم میخوره و واقعا مجبور میشم جوابش را جور دیگری بدهم !
هفته ی پیش ارباب رجوعی در ساعت غیر اداری بهم زنگ زد و خیلی قلدرمآبانه از من خواست که جناب فلانی تیک کلاس آموزشی سریع بزن ؛ من میخوام فقط کارم راه بیفته و کلاس حضوری رو نیام! حقیقتا اگر خواهش میکرد یا دلیلی می آورد برای غیبت طبق معمول قبول میکردم! چون طلبکار بود هر چه اصرار کرد قبول نکردم... تازه کلی پشت تلفن زر زر کرد و دعوا گرفت و من هم بیشتر مجاب شدم برای نه گفتن!
ارباب رجوع مذکور امروز آمد کلاس و نشست و از اول جلسه شروع کرد به نحوه ی برگزاری کلاس اعتراض کردن و یه جورایی نظم و بهم زد و آخرم با صدای نیمه بلند گفت: من ریدم به این کلاستون! باز من سکوت کرم و دم به نشنیدن زدم! اما همه رو سیستمی تایید کردم جز این ارباب رجوع لاشی!
جناب لاشی غروب زنگ زد... باز طلبکار و بی ادبانه گفت: مردتیکه حضور من و نزدی که... سریع تاییدش کن!
گفتم: میای آزمون میدی فردا ؛ درساتم بخون تا تجدید نشی... انگاری آتیشش زده باشم ؛ شروع کرد فحش دادن... اخرش گفت دیه ی انسان چقدره مگه ؟میکشمت لهت میکنم !با ماشین زیرت میگیرم دیه هم پرت میکنم جلو خانواده ت... انگاری سگ مُرد!
از من چنین حرکتی بعیده ها... اما سعه صدر نشون دادم در کمال آرامش گفتم : فردا تشریف بیارید حضوری می بینمت که یهو زارت تلفن و قطع کرد!
الان عمو حیدر بهم زنگ زد... سن ۷۰ سال !کلا به من زنگ نمیزنه و خودش کارمند بازنشسته آبفا تهران بزرگ بود و آدم خاص ؛ درونگرا و تو لاک خودش هستش... شماره ش و دیدم متعجب شدم... عمو حیدر و تماس!؟؟؟؟
الو... سلام عمو حیدر خوبی؟ سلامتی؟ زن عمو خوبه؟
سلام واتوره جان / عمو جان ردیفی؟
آره عمو جان! چیزی شده زنگ زدی به برادر زاده ت؟!نا پرهیزی کردی از این کارها نمیکردی آخه؟!!!
گفت: راست میگی آخه دوستم آقای فلانی از من خواست که مشکلش و حل کنم... انگاری گره کورش و تو باید وا کنی!
دوست عمو کیه؟؟؟ همون ارباب رجوع لاشی!
گفتم عمو اون دوست شماس!؟؟؟ گفت: اره
گفتم: چی میخواید از من!؟؟؟
گفت: بخاطر منِ پیرمرد مشکلش و حل کن!
گفتم دوستت گفته چی به برادر زاده ت گفته؟
گفت نه چیزی نگفته!
شرح ماجرا رو به عمو حیدر گفتم!
از پشت تلفن لرزش صداش و ناراحتیش و حس کردم... آخه رو فامیل تعصب داره... گفت فردا با هم میایم اداره به پات میفته و میگه غلط کردم!
گفتم: عمو جان لازم نیست همین که شما زنگ زدی حله! من انجام وظیفه میکنم فقط به احترام محاسن سفید شما... گفت بزرگواری میکنی ولی تایید نکن فردا میام... گفتم : چشم و سریع خداحافظی کرد و مکالمه تامام!
این پست نتیجه گیری نداره! ادامه ی ماجرا اگر عمو حیدر و دوستش اومدن پست میگذارم همین جا و اطلاع رسانی میکنم ...
بعضیارو عجیب دوست دارم... از اون دوست داشتنا که وقتی دیدمشون بپرم بغلشونو محکم بغلشون کنم و ازشون برای اینکه باعث شدن این زندگی رو تحمل کنم تشکر کنم... بودن بعضیا برام عجیب قشنگه...🍯🤍
گفتم : ملت چه باحالن ؛ خوب بریز و بپاش میکنن و میخرجن... حالا فامیل های ما تو تولدهاشون یه اُلویه درست کنند نهایت با نوشابه خانواده به ما بدهند!
ما هم از این میز فینگرفودهای جذاب میتونیم برا تولدای خودمون و بچه ها بگذاریم ولی چون بازی برگشت داره و تو زمین حریف هیچ خبری نیست لذا از گذاشتن چنین میزی برای دوستان و خانواده معذوریم!
تا نشستم یه استکان چایی کمر باریک و یک عدد خرما دادند که داخلش گردو بود! نوش جان کردم!
اینقدر بهم چسبید این استکان چایی و این خرما که نگو و نپرس! چاییش واقعا عطر و طعم و رنگ ِ بی نظیری داشت! خرما و گردو هم درجه یک و اعلاء بودش!
خستگیم حسابی رفت!
اینقدر حال کردم که یه فاتحه ی تُپُل خوندم برا مرحومه! فکر کنم الان مرحومه از خوشحالی داره تو قبر بندری میزنه! چون قطعا همگی بعد خوردن چایی و خرما کیفشون کوک شد و فاتحه ی تُپُلی برای شادی روح مرحومه قرائت کردند!