سفارش بابام همیشه این ِ مردم دار باشم و با ارباب رجوع مهربان... حقیقتا  تمام سعی و تلاشم اینِ در جایگاهی که هستم به گونه ی مطلوب به ملت خدمت رسانی کنم!

اما پیش میاد ارباب رجوع عوضی به گیر ِ آدم میخوره و واقعا مجبور میشم جوابش را جور دیگری بدهم !

هفته ی پیش ارباب رجوعی در ساعت غیر اداری بهم زنگ زد و خیلی قلدرمآبانه از من خواست که جناب فلانی تیک کلاس آموزشی سریع بزن ؛ من میخوام فقط کارم راه بیفته و کلاس حضوری رو نیام! حقیقتا اگر خواهش میکرد یا دلیلی می آورد برای غیبت طبق معمول قبول میکردم! چون طلبکار بود هر چه اصرار کرد قبول نکردم... تازه کلی پشت تلفن زر زر کرد و دعوا گرفت و من هم بیشتر مجاب شدم برای نه گفتن!

ارباب رجوع مذکور امروز آمد کلاس و نشست و از اول جلسه شروع کرد به نحوه ی برگزاری کلاس اعتراض کردن و یه جورایی نظم و بهم زد و آخرم با صدای نیمه بلند گفت: من ریدم به این کلاستون! باز من سکوت کرم و دم به نشنیدن زدم! اما همه رو سیستمی تایید کردم جز این ارباب رجوع لاشی!

جناب لاشی غروب زنگ زد... باز طلبکار و بی ادبانه گفت: مردتیکه حضور من و نزدی که... سریع تاییدش کن! 

گفتم: میای آزمون میدی فردا ؛ درساتم بخون تا تجدید نشی... انگاری آتیشش زده باشم ؛ شروع کرد فحش دادن... اخرش گفت دیه ی انسان چقدره مگه ؟میکشمت لهت میکنم !با ماشین زیرت میگیرم دیه هم پرت میکنم جلو خانواده ت... انگاری سگ مُرد!

از من چنین حرکتی بعیده ها... اما سعه صدر نشون دادم در کمال آرامش گفتم : فردا تشریف بیارید حضوری می بینمت که یهو زارت تلفن و قطع کرد!

 

الان عمو حیدر بهم زنگ زد... سن ۷۰ سال !کلا به من زنگ نمیزنه و خودش کارمند بازنشسته آبفا تهران بزرگ بود و آدم خاص ؛ درونگرا و تو لاک خودش هستش... شماره ش و دیدم متعجب شدم... عمو حیدر و تماس!؟؟؟؟

الو... سلام عمو حیدر خوبی؟ سلامتی؟ زن عمو خوبه؟

سلام واتوره جان / عمو جان ردیفی؟

آره عمو جان! چیزی شده زنگ زدی به برادر زاده ت؟!نا پرهیزی کردی از این کارها نمیکردی آخه؟!!!

گفت: راست میگی آخه دوستم آقای فلانی از من خواست که مشکلش و حل کنم... انگاری گره کورش و تو باید وا کنی!

دوست عمو کیه؟؟؟ همون ارباب رجوع لاشی!

گفتم عمو اون دوست شماس!؟؟؟ گفت: اره

گفتم: چی میخواید از من!؟؟؟

گفت: بخاطر منِ پیرمرد مشکلش و حل کن!

گفتم دوستت گفته چی به برادر زاده ت گفته؟ 

گفت نه چیزی نگفته!

شرح ماجرا رو  به عمو حیدر گفتم!

از پشت تلفن لرزش صداش و ناراحتیش و حس کردم... آخه رو فامیل تعصب داره... گفت فردا با هم میایم اداره به پات میفته و میگه غلط کردم!

گفتم: عمو جان لازم نیست همین که شما زنگ زدی حله! من انجام وظیفه میکنم فقط به احترام محاسن سفید شما... گفت بزرگواری میکنی ولی تایید نکن فردا میام... گفتم : چشم و سریع خداحافظی کرد و مکالمه تامام!

 

این پست نتیجه گیری نداره! ادامه ی ماجرا اگر عمو حیدر و دوستش اومدن پست میگذارم همین جا و اطلاع رسانی میکنم ...