امروز رفتم ویلای روستا ، مادر مثل همیشه  در بَدو ورود دورم گشت؛ و همه جام و بوس بوسی کرد! پدرم ابتدا نگاه عاقل اندر سفیه انداخت که چرا کم پیدایی؟ دیدم خیلی بداخلاقه رفتم جلو قلقلکش دادم و یه کم چرت و پرت گفتم تا بابامم حالش خوب بشه... خلاصه جاتون خالی بارونم اومد و  ناهار تو ایوان خوردیم و حسابی کیفمون کوک شد!

اما خانم برگ کجایی که آمدم جهت انتقام... فکر کردی فقط خودتون نارنگی دارید... اینم نارنگی ما... عالی بودند خوشمزه و ملس رو به شیرین!

خانم برگ کدو هم دارید شما؟؟؟ ما که کدو داریم زیاد دلت بسوزه... میدونی که کدو سرشار از زینک هستش... انتقام سخت و گرفتم آیا؟ اینم کدوهای ما.‌..