این بدبیاری و بدشانسی را از همان اولین روزی که رفتم کلاس اول، با تمام وجودم فهمیدم.
وقتی پدرم من را در مدرسهی محلهمان ثبتنام کرد، همهی همکوچهایها، همسایهها و بچههایی که باهاشان دوست بودم افتادند کلاس اول «الف»؛ جز منِ بدشانس که افتادم کلاس اول «ب»!
کل آن سال برایم شده بود غصه و گریه. نهتنها از دوستهایم جدا افتاده بودم، همکلاسیهایم هم بهخاطر لبهای بزرگم مسخرهام میکردند و میگفتند: «هیچکس با این لبشُتری دوست نشه! این بچه مال کوچهی ارغوانه و دشمن خونی ما کوچهبنفشهایهاست!»
آخه توی زمین خاکی محله، بچههای کوچهی بنفشه همیشه به ارغوانیها میباختند و انگار کینهی همهی آن باختها را سر من خالی میکردند!
آنقدر گفتند «لبشُتری، لبشُتری» که کمکم کل مدرسه بهجای اسمم صدایم میکردند «شتر» یا «لبشُتری».
البته خودمم خیلی ناراضی نبودم! چون من حتی در انتخاب اسم هم بدشانس بودم. درست همزمان با بهدنیا آمدنم، پدربزرگم آسمانی شد و پدرم هم به یاد او اسمش، یعنی «مراد کلوخ»، را روی من گذاشت!
خلاصه بین «مراد کلوخ» و «لبشُتری»، خودم لبشُتری را ترجیح میدادم؛ چون واقعاً از اسم مراد کلوخ متنفر بودم!
بدشانسی بعدی وقتی بود که کلاس سوم، مادرم فوت کرد. پدرم خیلی زود دوباره ازدواج کرد و نامادریم من را نخواست. برای همین افتادم خانهی داییام؛ داییای که آدم چندان مهربانی هم نبود.
تابستانها همهی بچهها میرفتند توی کوچه بازی میکردند، توی رودخانه شنا میکردند، پول داشتند نوشابه و کلوچه بزنند به رگ. حتی پسرداییهای خودم هم کلی عشق و حال میکردند؛ ولی دایی انگار نه انگار من هم بچهام!
من را با خودش میبرد تعمیرگاه و تا میتوانست ازم کار میکشید. پول هم که خبری نبود. تازه طلبکار هم بود و میگفت: «همین که دارم بهت کار یاد میدم باید خدا رو شکر کنی!»
حالا امروز، توی صف صبحگاهِ آخرین روز آموزشی، از ساعت چهار صبح نشستهام همهی بدشانسیهای زندگیام را یکییکی مرور میکنم.
با این حال، یک گوشهی دلم هنوز امید دارم این دفعه شانس یک روی خوش هم به من نشان بدهد. وسط سرمای عجبشیر، همین روزنهی کوچک امید بدجور دارد گرمم میکند.
بالاخره آدم به امید زنده است دیگر!
امروز قرار است سربازها تقسیم شوند و من منتظرم کد محل خدمتم را اعلام کنند.
سرهنگ مهاجر، همان مرد شکمگنده و بداخلاق، اسم علی، آرمان، حسن و امیررضا را خواند؛ رفیقهای خودم.
بعد با صدای بلند اعلام کرد: «کد ۰۴!»
یعنی همگی افتاده بودند پادگان شهر خودمان.
از خوشحالی بال درآوردند. من هم تبریک گفتم و منتظر ماندم اسم خودم را بشنوم.
ولی نشنیدم.
یکییکی سربازها صف صبحگاه را ترک کردند و آخرش من ماندم و فقط ۹ نفر دیگر.
سرهنگ مهاجر نگاهی به ما انداخت و گفت: «هر کسی اسمش خونده نشده، شش ماه باید عجبشیر بمونه و دورهی تکاوری ببینه.»
خشکم زد.
توی دلم گفتم: من با قد ۱۶۰ و وزن ۵۶ کیلو چه به تکاوری؟!
یه نگاه به آن ۹ نفر دیگر انداختم؛ همه گولاخ، قدبلند، ورزیده و ورزشکار.
بعد دوباره به خودم نگاه کردم.
آخه چرا من؟!
فقط سرم را بلند کردم و به آسمان خیره شدم.
خدایا... قد ندادی، هیکل ندادی، قیافه ندادی، شانس هم ندادی!
دیگه چی بهت بگه این مراد کلوخ که حتی یه اسم درستوحسابی هم نداره؟!
چند وقته خلاصه حال مناسب و زمان درست حسابی برای رسیدن به خود را ندارم! جونم براتون بگه: امعا و احشا بنده روتین همیشگیش و پیاده نمیکنه لذا بنده هم طبیعتا خیلی سر این موضوع اذییتم! کلا نظم زندگی و برنامه ی هفتگیم به دلایل ناشناخته و نامعلوم مدتیست دچار تغییرات عجیبی شده...
وعده های غذاییم درست نیست؛ یکی بود یکی نبوده ؛ در مجموع بقول یَک بنده خدایی معده م ضعیف شده و سرناسازگاری کوک کرده ... بقول قدیمی ها خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
پ.ن: من دارم میرم بخوابم... اگه مامانم زنگ زد یکی گوشیو جواب بده و بگه خوبم و قراره بهتر شم!
از همون ابتدای خلقت ایرانی ها بُن مایه ی پزشکی تو درنشون بودش! یعنی کافی بود تو یه مهمونی میگفتی سردردم هر کس به گونه ایی نسخه ایی میپیچید برات ... حالا یه سری طب سنتی و گیاهی و بعضی هم با قرص و شربت های شیمیایی آبادت میکردند!
امروزه هم که به لطف چت جی پی تی پزشک درونمون رو تقویت کردیم و به درجه فوق تخصصی رسیدیم و همه ی عرصه ها در این امور را درنوردیدیم!
پ.ن: خانم قره بالا (دکترعزیز) و تپل گرامی روزتون مبارک... در این روز فرخنده سوالی از خانم قره دارم... اینجا همه با غرزدنات حال میکنن، آیا تپل هم غرزدنای شما را دوست داره یا خیر!