واتوره

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ................‌‌‌... ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

جنگ!

واتوره واتوره 22 اردیبهشت · واتوره ·

تو ایام جنگ ِ اخیر... که بزن بزن به اوجش رسیده بود من یه بزن بزن دیگه ایی رو شخصا خودم تجربه کردم!

تو جاده داشتم میرفتم، دیدم یه تارا پلاک کرج از ماشینش پیاده شد رفت سمت شاگرد و شروع کرد زنش رو زدن...

 میزدهااااا... چشم بسته مشت و سیلی  بود که  روانه ی صورت و دماغ همسرش میکرد و فحش میداد!

حقیقتا دلم سوخت... اصلا نمیتونم ببینم زن داره کتک میخوره... هر چقدر زن پروووو باشه ولی به هر حال از مرد ضعیف تره و نمیتونه خوب دفاع کنه!

لذا ماشین ها وقتی این صحنه رو دیدن همه زدن بغل که دعوا رو خاتمه بدن...  منم رفتم سَوا کنم که یهو فحش خوار مادر داد و منم عصبی شدم؛  دو تا چک و لگد منم به سمتش پرتاب کردم... حالا نخور کی بخور... دوستان دیگه هم زدنش خلاصه تو اون شلوغی یه نگاه به خانمش کردم دیدم لبخند میزنه و یه لایک هم بهم نشون داد و یه آخیش در دل و میگفت: بزن که خوب میزنی😁

 انگاری دلش خنک شد که انتقامش و گرفتیم... مَرده هم با انگشت اشاره هی تهدیدم میکرد که شکایت میکنم ازت دیه میگیرم ؛ منم تا چند روز هی استرس ابلاغیه دادگاه داشتم که البته نیومد و ختم بخیر شد ماجرا...

امروزم هم چنین صحنه ی مشابهی دیدم ولی جلو نرفتم... چون خودم و میشناسم اگر میرفتم  باز به زد و خورد میکشید و پرداخت یک دیه به گردنم  می افتاد متاسفانه! 

بی عاطفه!

واتوره واتوره 22 اردیبهشت · واتوره ·

این روزها در حال دیدن سریال بی عاطفه هستم...

آن چیزی که من و ترغیب کرد برای ادامه دادن این سریال ابتدا رفاقت و  بعدا اختلاف کامران و بهرام بودش!

دقیقا از جنس اختلاف پدر و دایی بنده بود...

آخه بابام و دایی من رفاقتی دیرینه داشتند ولی بعد از مدتی به یک اختلاف شدیدی رسیدند...

دختر همین دایی هم دانشگاهی من بودش و چند باری هم  من از دانشگاه تا خونه رسوندمش و بی تفاوت به اختلاف بابامون با هم گپ میزدیم... متاسفانه یک بار بابام دید که من دختر دایی رو می رسونم ... لذا بعد فهمیدن آنچنان قشقرقی به پا‌ کرد که آن سرش ناپیدا...

بعد این جنجال یک بار دیگه رسوندمش و شد آخرین ارتباط ما... البته ارتباط‌ ما فامیلی بود نه عاشقانه و... ولی در فیلم مذکور بچه های کامران و بهرام به شدت عاشقن و بدجوری دچار چالش شدند و ادامه ی ماجرا...

تخلف!

واتوره واتوره 21 اردیبهشت · واتوره ·

یه نیمچه خلاف ِ ریزی مرتکب شدم... الان مثل سگ ترسیدم که لو نرم!

مطمئنم شب خوابم نمی بره!

پ.ن : الهی العفو...

 

 

کت و شلوار!

واتوره واتوره 20 اردیبهشت · واتوره ·

هوا ناجوانمردانه گررررررررمه😶 تابستونی شده برا خودش!

کم کم باید کت و شلوار تو اداره نپوشم...

البته هوای شمال هم معلوم نی!

دو روز گرمه ۱۰ روز بارون... کم کم هم به خرداد جان مودی نزدیک میشویم و احتمال چنین رویدادی می رود!

پ.ن: امروز حتما باید بستنی بخورم جیگرم حال بیاد!

 

قرار کاری با مافیا!

واتوره واتوره 19 اردیبهشت · واتوره ·

خدا رو شکر شام امشب کنسل شد قرار ِ کاری شد برای  فردا ناهار... آخه ناهار لازانیا خوردم و اصلا امشب توانایی خوردن چیزی رو نداشتم

وقیحانه ازم خواستند زیرآب بزنم...

منم رُک گفتم: خیر ...

گفتند: باشه ولی باید بریم صحبت کنیم و نتیجش هم قرار فردا ناهار شده! 

پ.ن: حسِ عکس متحرک گذاشتن نیست... خودت تجسم کن تصویر متحرک رو!😉

بی خانمان!

واتوره واتوره 17 اردیبهشت · واتوره ·

من یک بلاگفایی اصیل هستم!

اینجا مینویسم تا با نوشتن خودم و آروم کنم!

حس یک جنگ زده ی تمام عیار رو دارم که کل خونه ش پوکیده و الان بی خانمانه و تو چادر زندگانی میکنه!

نمیدونم چرا به اینجا عادت نمیکنم... شاید اشکال از منه ولی خب هنوز  با محیط اینجا اصلا و ابدا ارتباط نگرفتم!

در کل حال ِ خوبی ندارم و فکر کنم کاملا مشهوده!

هم اکنون tv حرم امام رضا رو نشون میده... دلتنگ حرم شدم رفت! 

اگر شرایط داشتم و مرخصیم با اداره میتونستم هماهنگ کنم از طهرون گازش میگرفتم میرفتم مشهد! اینم نمیشه متاسفانه..‌. پس  در نتیجه به دلتنگی غرولند ادامه میدم!

 

دوری از شمال هرگز!

واتوره واتوره 17 اردیبهشت · واتوره ·

نزدیک ۲۴ساعت آمدم پایتخت!

دلم برا شمال تنگه!

اینقدر دلتنگ شمالم!

 که تو غروب پنجشنبه حال دلم مثال غروب جمعه شده!

پ.ن: فقط یک خردادی مودی میتونه از حال و هوای پست قبل برسه به این حالِ الان من!

چه کنم خب !!!

هرگز نباید یک شمالی رو از شهرش و اصلش دور کرد!

پ.ن:۱ : اگر الان شمال بودم میرفتم دریاچه(استخرِ شهرمون) 

کودک درون!

واتوره واتوره 17 اردیبهشت · واتوره ·

با بچه های ۱۵ ؛ ۱۶ ساله  تو کوچه گل کوچیک زدم...

آی حال داد... اینقدر عرق ریختم! ضربان قلبم رفت بالا... بقول هادی عامل بالای بالا... تازه تیم ما بُرد

تشنه م شد یاد قدیما رفتم سوپری نوشابه شیشه ایی کوکا زدم به رگ! خلاصه کیفم کوک شد! آخیش...

تازه شادی های بعد گلمون هم حرکات موزون بود با خنده!

رفیق!

واتوره واتوره 16 اردیبهشت · واتوره ·

پیرو پست قبل اومدم پیش رفیق کافه چی!

علاوه بر جوج ... جناب رفیق؛ سیگار CAVALLo اَنبه هم برام خرید... لامصب خوب منو میشناسه تو این هوای بارانی فقط چای و سیگار میچسبه!

هدف این پست: صرفا خواستم دلتون بسوزه...😉

#رفیق

رفیق کافه چی!

واتوره واتوره 16 اردیبهشت · واتوره ·

هوا ابری و بارانی یه کم دلم گرفته گفتم: رفیق کافه چی بیام پیشت ناهار چی میدی!؟

 

پیام داد جوج یا کوبیده؟

پ.ن: به نظرتون کدوم و انتخاب کنم؟ جوج یا کوبیده مسئله این است!

آبدارچی!

واتوره واتوره 16 اردیبهشت · واتوره ·

بالاخره آبدارچی قدیمی بازنشسته شد!

آبدارچی جدید اومده... خیلی تمیزه...

اصلا محیط اداره بعد از ورودِ آبدارچی جدیده خیلی ok شده... 

به نظرم آبدارچی  و آبدارخانه قلب تپنده ی هر اداره س! مستقیما تو روحیه ی کارمندها تاثیر مثبتی میگذاره!

پ.ن: امیدوارم این آبدارچی مثل قبلی به مرور زمان دچار فراخ ماتحت نشود!

بدشانسی اول صبح!

واتوره واتوره 16 اردیبهشت · واتوره ·

صبح متوجه شدم لاستیکم داغانه... 

استعلام قیمت گرفتم بالای ۵ تومن... 

هیچی خواستم عرض‌کنم : خیلی شیک و مجلسی تو این شرایط بد اقتصادی به فاکِ عظما رفتم!

نیمه شب!

واتوره واتوره 16 اردیبهشت · واتوره ·

خوابم نمیاد...

تلویزیون روشنه فوتبال می بینم...

کیک خوردم با چایی دستی اصل لاهیجان...

سیگارم کشیدم!

 هیچ چیز ارضام نمیکنه!(مستاصلم)

پ‌ن: بارانم در حال نوازش زمین می باشد!

استعدادی که سوخت!

واتوره واتوره 15 اردیبهشت · واتوره ·

امروز ارباب رجوعی داشتم صداش دوبلوری بود!

بهش گفتم تو فقط حرف بزن!

خندید! 😁

گفتم: چرا دوبلور نشدی؟

گفت: شرایط خانوادگی خوبی نداشتم...از نوجوانی تا به امروز سرپرست  خانوار هستم و دائم در حال کار و درآمد و پول درآوردن ؛ لذا نشد که بشه!!

واقعا صداش خوب بوداااا... یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی!

دارم به این فکر میکنم تو این مملکت چه استعدادهایی سوختند و تباه شدند!

پ.ن:بعد رفتنش غمگین شدم! انرژیم رفت...

فعلا موقت اینجام!

فعلا موقت اینجام!

واتوره واتوره 15 اردیبهشت · واتوره ·

خیلی مقاومت کردم غیر بلاگفا جای دیگه نرم!

اما خب با توجه به وضعیت موجود و نیاز حقیر به نوشتن مجبور شدم فعلا موقت و علی الحساب اینجا اومدم!

القصه: چه خبر؟

خبر که زیاده؛ فعلا خونه ایی که قرار بود  و نخریدم! یه کم اوضاع زندگیم‌ پیچیده شده... در یک حرکت انتحاری و ریسکی تعداد قسط هام و به طبع مبلغ پرداخت اقساطم بالا رفته! زندگی دشواری هاش و از اول اردیبهشت رسما بهم نشون داده و احتمالا امسال به معنای واقعی کلمه پاره خواهم شد!