صبح  زود بیدار شدم گفتم : چایی رو من بگذارم! لذا کتری رو پر آب کردم و گذاشتم رو گاز!

کدوم کتری! کتری ۱۲ ساله ایی که برای جهیزیه همسرم بودش... کتری  و روی گاز  گذاشتم گفتم برم حموم و سریع میام چایی میگذارم...

 القصه : حموم کردم و اومدم بیرون حوله روبدوشامبر پوشیدم نشستم لب تخت یهویی احساس خواب و گیجی به کلم خورد و همونجا دراز کشیدم و مست خواب شدم!

نتیجه این خوابِ بی موقع شد سوختن کتری جهیزیه ی همسر!

 

من الان فراریم اومدم خونه ی کافه چی... ولی فکر کنم ساعت های آخری ِ که در این دنیای فانی نفس میکشم! به هر حال خوبی و بدی دیدین حلال بفرمایید!