زمستانِ سرد( سال ۱۳۷۹ ه. ش)کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم! درست تو ماه بهمن؛  ایام دهه ی فجر دچار تب و لرز شدیدی شدم!

دوستانی که از من بزرگترن یا هم سن و سال من هستند کاملا یادشونه... اون سالا دهه ی فجر که میشد ؛ نزدیک یک هفته کل مدرسه و کلاس ها رو دانش آموزا آذین بندی و بادکنک کاری میکردند... همه  بچه ها تو گروه های سرود و تئاتر و ... شرکت میکردند تا روز موعود فرا برسه و در جشن بزرگی که تو مدارس برگزار می شد در صفِ شلوغ ؛ مقابل چشمان معلمان و دانش آموزان هنرنمایی کنند... 

فضای جامعه تو اون دوره کلا دهه ی فجری بود... بعد مدرسه خونه هم  می آمدیم کل کانال های تلویزیون یا سرود پخش میکردند یا مستند فرار شاه و فرح و درباری ها ساواک و... فیلم  و سریال ها هم  انقلابی و با اون حال و هوا بودش!

حالا من ِ بدبخت تو این وضعیت دچار تب و لرز شدید شدم...  گویا اینقدر تحت تاثیر این مسائل بودم... بین خواب و بیداری نصف شبی هی داد میزدم و ناله میکردم و میگفتم:
" کفش زن ِ شاه رو بردند" کفش زن شاه رو بردند"

اهل خانه  با گفته های من هم ترسیده بودند و هم میخندیدن!
فردا صبح که بهتر شدم مامانم با خنده گفت: دیشب تب داشتی "واتوره" میگفتی!
گفتم مامانی واتوره یعنی چی؟ گفت هذیون میگفتی!
گفتم هذیون یعنی چی؟ گفت  پسرم از شدت تب زیاد چرت و پرت میگفتی! بعد دستان مبارک و مادرانه ش بالا آورد و به زبون محلی و  گیلکی گفت !

"الهی می ریکه هیچ زمات به واتوره  دنکی"

یعنی خدایا پسرم هیچ وقت به هذیون نیفته!
 

خواستم از همین تریبون  استفاده کنم و عرض کنم...  کجایی مامانی نه تنها دعات اثر نداشته بلکه پسر قندِ عسلت کل روزه ش شده واتوره گویی واتوره نویسی!