اولین مادری که در این هستی دعاش مستجاب نشده مامان منه😃
13 شهریور · · خواندن 2 دقیقه زمستانِ سرد( سال ۱۳۷۹ ه. ش)کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم! درست تو ماه بهمن؛ ایام دهه ی فجر دچار تب و لرز شدیدی شدم!
دوستانی که از من بزرگترن یا هم سن و سال من هستند کاملا یادشونه... اون سالا دهه ی فجر که میشد ؛ نزدیک یک هفته کل مدرسه و کلاس ها رو دانش آموزا آذین بندی و بادکنک کاری میکردند... همه بچه ها تو گروه های سرود و تئاتر و ... شرکت میکردند تا روز موعود فرا برسه و در جشن بزرگی که تو مدارس برگزار می شد در صفِ شلوغ ؛ مقابل چشمان معلمان و دانش آموزان هنرنمایی کنند...
فضای جامعه تو اون دوره کلا دهه ی فجری بود... بعد مدرسه خونه هم می آمدیم کل کانال های تلویزیون یا سرود پخش میکردند یا مستند فرار شاه و فرح و درباری ها ساواک و... فیلم و سریال ها هم انقلابی و با اون حال و هوا بودش!
حالا من ِ بدبخت تو این وضعیت دچار تب و لرز شدید شدم... گویا اینقدر تحت تاثیر این مسائل بودم... بین خواب و بیداری نصف شبی هی داد میزدم و ناله میکردم و میگفتم:
" کفش زن ِ شاه رو بردند" کفش زن شاه رو بردند"
اهل خانه با گفته های من هم ترسیده بودند و هم میخندیدن!
فردا صبح که بهتر شدم مامانم با خنده گفت: دیشب تب داشتی "واتوره" میگفتی!
گفتم مامانی واتوره یعنی چی؟ گفت هذیون میگفتی!
گفتم هذیون یعنی چی؟ گفت پسرم از شدت تب زیاد چرت و پرت میگفتی! بعد دستان مبارک و مادرانه ش بالا آورد و به زبون محلی و گیلکی گفت !
"الهی می ریکه هیچ زمات به واتوره دنکی"

یعنی خدایا پسرم هیچ وقت به هذیون نیفته!
خواستم از همین تریبون استفاده کنم و عرض کنم... کجایی مامانی نه تنها دعات اثر نداشته بلکه پسر قندِ عسلت کل روزه ش شده واتوره گویی واتوره نویسی!