"ج"
4 مرداد 08:44 · · خواندن 2 دقیقه جمال که معرف حضورتون هست ...همین چند روزه قبل یه پست گذاشته بودم در مورد جمال قمار باز که همه قطعا یادتونه...
امروز اول صبحی برادر زاده جمال یعنی جاندخت اومد اداره و به عنوان ارباب رجوع با من کاری داشت و انجام هم دادم...
به همین مناسبت سبزی هاتون بیارید جلو پاک کنیم و غیبت خانواده ی جمال رو انجام بدهیم!
پدر جمال عاشق حرف "ج" بودش... البته نامبرده در شغل شریف و پر درآمد ساقی محل هم انجام وظیفه میکرد...
فرزند اول: جمال= در آمد بالا ولی اسیر قمار شد طوری که خوار مادر پولش رو سایید!
فرزند دوم: جلال= سرطان گرفت فوت شد البته قبل اونم کلاه برداری میکرد و چند سال فراری بود!
فرزند سوم :جاسم (بابای جاندخت) = جاسم از همه ی فرزندان عاقل تر هست ؛ و البته همین جاسم هم ورشکست شد و مرغداری داشت و دچار شکست اقتصادی شد و کشتارگاه و از دست داد الان فقط یه مغازه ی مرغ فروشی داره که اونم بنام جاندخت هستش...
فرزند چهارم: جواد= کارمند بود و با خایمالی به معاونت ادارشون هم رسید اما از اون کون کش های دو عالم بود و هست و غیر قابل اعتماد!
فرزند پنجم: جمیله=(شناخت ندارم)
فرزند ششم: جلیله= (زن خوبیه خانه دارِ اما متاسفانه مریض هست و دعا کنید براش که خوب بشه و کمتر درد بکشه)
اما هدف این پست جاندخت بود ... خدایی دختری به غایت زیبا و خوش اندام و دلبری بود و هست! اگر بگم شبیه کیه و تصویر سازی کنم براتون باید عرض کنم: ایشان خیلی شبیه بلاگر معروف آناشید حسینی می باشد....

با جاندخت دوست نبودم ولی تو مهمونی ها و مسافرت ها معمولا کنار هم بودیم... یه جورایی تا اومدم هدفگیری کنم و برم تو نخش بابام فهمید و جلوم و گرفت دعوایی راه انداخت که نگو و نپرس اصلا دیگه با خانواده ی جاسم قطع ارتباط کردیم و همه چی قیچی شد!

امروز به جاندخت گفتم: کم پیدایی؟ گفت والا برو از بابات بپرس... گفتم: خب نشد که بشه! گفت تو هم تلاش نکردی! سکوت کردم... گفت دستت طلا واقعا کار بزرگی کردی امروز و مشکلم حل کردی... گفتم : بابات گفت: بیای پیش،من و از من کمک بخوای! گفت : عمرا ؛ اتفاقا گفت: پیش تو نیام ولی من میدونستم فقط تو میتونی مشکل و حل کنی! خلاصه اندکی گپ زدیم و رفت! خب دیگه بسه بلند شید برید خونه هاتون زیاد غیبت کردیم ... بعله😏