کافه رفیقم نشسته بودم... یه فالگیر کولی اومد یه گوشه نشست و مشغول چایی خوردن شد بدون قند و شیرینی و... تلخ ِ تلخ میل می کرد...

حقیر طبق معمول سیگار میکشیدم و رفیقمم چرت و پرت میگفت و منم از صحبت های او در حال خنده ی که چه عرض کنم ؛ داشتم از قهقه ی شدید ریسه میرفتم   که یهوووو خانم  کولی به رفیقم گفت: خنده هاشو نبین این از درون پوکیده و داغانه! گفت: سینش پر ِغمه و  چشاش پر اشک! 

پ.ن: کولی راست میگفت!

نکته: عکس بالا اشک در فضا هستش... با اوصافی که خانم کووولی گفت؛ من اگر بگریم در فضا... کره ی ماه میره زیر آب😉

پ.ن۲: از بس مغرورم دستم و به کوولی ندادم تا فالم و بگیره... بنده خدا مجانیم حاضر بودا ولی بنده پا ندادم🙃 الان تو این جمله باید چی بگم پا ندادم؟ یا دست ندادم؟ خلاصه یاریش نکردم😄 این بهتره گویا ... بقول امروزی ها با کلاس تره😉