مجری همایش امروز اداره بودم... صبح با سرشلوغی استرس گلاویز بودم و همین امر باعث شد صبحونه رو درست و سر وقت و کامل نخورم ؛ لذا سرپایی یه لقمه زدم...

وسطای تایم اداری هم خانم" ر" شیرینی فرزند تازه متولد شدش رو آورد... منم  که اصلا شیرینی خور نیستم ولی به دلیل گشنگی و ضعف دو تا شیرینی خامه ایی خوردم با‌ چایی پر رنگ... 

همین دو تا شیرینی و چایی پر رنگ کارش و کرد و باعث شد ناهار نخورم... نخوردن ناهار همانا و شروع  سردرد میگرنی هم همانا... مجبور شدم قرص بخورم ؛ رفتم فوتسال و  خیلی بد و افتضاح بازی کردم و باختیم... الان هم در جوار شما واتوره نویسی میکنم...

به نظرتون  شب بخیر بگم میخوابم آیا؟  ولی بگذارید بگم: شب خوش...شاید بی هوش شدم و امروز  برای واتوره زود تمام بشود...

*واتوره به گیلکی یعنی هذیون