واتوره

توضیح خاصی ندارم!😊 فقط اکتفا میکنم به این تک بیت... بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود... پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود!

این پست و پارسال تو بلاگفا نوشتم!

بعضی از‌ آدم ها در زندگی هرگز دیوانگی نمی کنند ، واقعا چه زندگی وحشتناکی را میگذرانند ..


پ.ن: اهل دیوانگی هستی؟ میخواستم این پست و چالش کنم چند نفرم دعوت کنم به چالش ولی خب ترجیح دادم اگر دیوانگی کردی اینجا تو کامنت ها تعریف کنید و بشنویم...

من از بچگی اهل شیطنت و پایه ی دیوووونه بازی بودم!

۱_ پریدن از طبقه ی دوم ساختمان نیمه کاره بر روی تپه ایی از شن ِ ماسه بادی در سن ۱۲ سالگی...

۲_فرار کردن و کرایه ندادن به راننده ی آژانس در سن ۱۴ سالگی؛ خدا شاهده هنوز خواب راننده رو می بینم از اون سمج ها بود ۵۰۰ متری دویدم و اونم دنبالم بود بخاطر ۵۰ تک تومن ناقابل😁 ولی من تیز و بُز بودم و گریختم از چنگالش فرار کردم...

۳_ این سومی منشوریه ؛ طبیعتا باید سانسورش کنم و نگم ولی خب از اونجایی که بی حیاتر از این حرفهام این یکیم میگم: ۱۶ سالم بود و یه دختر زیبایی همسایه ی ما شده بودن و خوشگل ترین دختر محله لقب گرفت... لباس های تمیز و قشنگی می پوشید و هر وقت از کنارم رد میشد عطرش مستم میکرد... عاشق دوچرخه سواری بود ؛ هفته ایی دو بار تو کوچه دوچرخه سواری میکردش... به هیچ کسی هم پا نمیداد... حتی با دخترا هم دوستی نمیکرد... خلاصه خاص بود یا بقول امروزی ها کراش بود... یه روز دیوانگی کردم نزدیک دوچرخش شدم و با کفِ دست زدم به باسنش... آماده این بودم که فحشم بده ولی خب حرفی نزد فقط چپ چپ نگاه کرد و منم در اُفق محو شدم از ترس و وحشت!

 

این دیوانگی ها هنوزم ادامه دارد.......🙃

32
درباره

میشناسی دیگه!

همون واتوره بلاگفا هستم!

 

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین 1
  • بازدید امروز 98
  • بازدید گوگل امروز 1
  • بازدیدکنندگان امروز 33
  • بازدیدکنندگان دیروز 91
  • بازدیدکنندگان هفتگی 401
  • بازدیدکنندگان ماهانه 1,228
قدرت گرفته از بلاگیکس ©