اَبوی بنده حاجی هستند و بسیار مقید و مذهبی!

دیشب گفت: عید قربان نزدیکه و باید گوسفند بخریماااا... حواست هست؟ گفتم امسال خیلی گرونه حاجی! ولش کن تو این وضعیت اقتصادی و وانفسا...

وی چپ‌ چپ‌نگاه کرد یعنی دهنت و ببند تو بی دین شدی و از ما نیستی!

بعد ِ چپ چپ نگاه کردنش  گفت: به رفیق کافه چی زنگ بزن بگو ۱۰۰ کیلو برنج دارم میفروشم... گفتم باعشه!

گفت : حالا با فروش برنج میشه گوسفند زنده خرید؟

 به مسخره بازی گفتم فععععک نکنم! 

وی عصبی تر شد... قطعا اگر بچه سال بودم با فحش و کتک مورد نوازش قرارم میداد...

خلاصه گفت : ۱۰۰ کیلو برنج ۵۰ میلیون میشه تقریبا نهایت ۱۰ میلیون دیگه بگذارم روش...

 گفتم: خا

باز نگاه عاقل اندر سفیه انداخت کم مونده بود خفم کنه!

کلا از پارسال با اَبوی گرامی تو دنده ی لج قرار گرفتیم آخه ۵۰۰ میلیون داد رفت حج واجب! با هزینه ی خریدکردن و ولیمه دادن نزدیک یک میلیارد از دستش در رفت... 

به هر حال حقیر رسما مخالف این حرکتش بودم... ولی چه کنیم عشق داشت بره و رفت!