برادر زاده م کلاس اول هستش عصری میمهان خانه ی ما بود... گفت: عمو ps4 بزنیم؟

گفتم عزیزم طاقت باخت و داری؟

بلند بلند خندید گفت: می بازی ضایع میشی!

گفتم بریم ! پدرت و در بیارم... 

دستگاه و روشن کردم!

بازی اول... من بایرن مونیخ اون رئال مادرید

۳ بر صفر باختم... گفتم آوانس دادم بهت!

بازی دوم من بارسا اون رئال مادرید

۱ بر صفر باختم... گفتم شانسی بردی!

بازی سوم من منچستر سیتی... اون رئال مادرید

تا دقیقه ۹۰ یک بر یک مساوی بودش که دقایق آخر تک به تک شد تا اومد شوتش گل بشه عصبی شدم دستگاه رو خاموش کردم بچه نیم ساعت گریه کرد!

 

 منم گلابی میخوردم و حرصش میدادم...

تا اینکه زنگ زد به مامانش... ماجرا رو به مامانش گفت: مادرش که دخترعموی منه حسابی بهم فحش داد؛ بعضی فحش هاشم  حسابی رکیک بود... گفت تو از بچگیت عقده ایی  و عوضی بودی ؛ اشک بچه ی من و درآوردی؟ 

اشکت و در میارم!

 

 گفتم حیف دخترعمومی وگرنه جوابت و میدادم... بعد یه خاطره ایی از بچگی خودمون یادآوری کردم ، گفتم یادته گلدون مامان بزرگ و شکوندم انداختم گردن توووووو! کلی گریه کردی و سرزنش شدی و هر چقدر میگفتی کار واتوره س کسی باور نکرد!گفت : آره یادمه عقده ایی خان!

 گفتم: پس تو نمیتونی اشک منو در بیاری کوچولو! بیا بچه ی تُخست از اینجا ببر و بگو اینقدر خوب بازی نکنه با عموی گرامیش!  چون عمو حُرمت داره نه لذت