گریه ها و ضجه های داریوش فرضیایی  یا همون عمو پورنگ خودمون در غم از دست دادن مادرش حقیقتا من و ترسوند! چرا؟ چون بعد ۱۲۰ سال اگر این روز برای من اتفاق بیفته دقیقا رفتارهای منم دست خودم نیست و باید مثل عمو پورنگ دیووونه بازی در بیارم!

دوستان بلاگفایی میدونن پارسال که مامانم حج تمتع رفته بود و ۳۵ روز نبود پیش ما چقدر من داغون شدم!

من تا ۷ یا ۸ سالگی هر شب مامانم و بغل میکردم و میخوابیدم... 

یه شب دیگه بابام عصبی شد دستم و گرفت به زور و کشون کشون من و برد بیرون از اتاق خودشون حسابی دعوام کرد و گفت دیگه حق نداری پیش مامانت بخوابی... جالب اینجاست هم مامانم گریه میکرد هم من! لذا اون اولین جدایی مادر و پسری بود!

الانم  هفته ایی یک بار وقتی مامانم و میبینم محکم بغلش میکنم ؛ لپ سرخش میکشم اونم‌ مثل بچگی ها موهام نوازش میکنه...  وقتی چپ چپ نگاه کردن های بابام میبینم ؛ برا بابام زبون درازی میکنم...🤪😜 

اونم میگه:خیلی بیشعوری دزد ناموس!😁 منم بهش میگم:  اولین بار تو بی رحمانه ناموسم و ازم گرفتی ها یادت رفته!؟ 

مارجان* به گویش گیلکی یعنی مامان جون

اینم یک آهنگ فاخر در وصف مادران سرزمینم ایران!😉

دانلود