بابا بخاطر حالش نمیتونه بیمارستان بیاد؛ مادر گرامی هم رسما پرستار بابا شده و چون مراقبت میکنه از اَبوی گرامی و یه جورایی تر و خشکش میکنه نمیتونه عیادت بره!

دلشون مثل سیر و سرکه میجوشه و دائم زنگ میزنن و جویای احوالات داداش میشن... من که بیمارستانم جوری حرف میزنم و گزارش میدم که بابا و مامان خیالشون راحت بشه  که خطری نداره و  نگران  نباشن!

دم غروبی آبجی رفت بیمارستان... همون موقع داداشم سُرفه ش گرفت؛  اینم به طرفه العینی زنگ میزنه به مامان گزارش میده که وای داداش خیلی حالش بده و دل و جیگر بابا و مامان بُرد و بیچاره ها رو تا مرز سکته رسوند!

 

مامانم زنگ زد به من گریه و گله و دعوا که تو راستش نمیگی و همه چیز و عادی جلوه میدی!

به آبجیم زنگ زدم هر چی تو دهنم بود نثارش کردم... هشت سالی از من بزرگتره ... تا حالا جز احترام جور دیگه ایی باهاش گپ نزدم... نهایت اذییتم قلقلک دادنشه آخه خیلی قلقلکیه... ولی امشب اعصابم حسابی فاکی بود و رفتار ابجی بدترش کرد... الانم بخاطر دعوایی که کردم با من قهره!

کارش شده  آنلایز مریضی داداش در چت جی بی تی و هی فرت و فرت از چت جونش  سوال میپرسه ؛ الله وکیلی  این روزها چتِ بزرگوار بلای جون خانم ها شده و داره اعصاب ها و زندگی ها به خاک عظما میده!

بس کنید دیگه خواهشا ...بر سازنده ش لعنت!