تو صف پمپ بنزین هستم...

ماشین کناریم Bmv هستش... 

خیره به ماشین خوشگلش بودم که یه دفعه متوجه شدم تا آرنج دستِ نامبارکش کرده تو دماغش!

به ضرس قاطع میگم: به اندازه ی یک نخود آورد بیرون... حالم بهم خورد!

پ.ن: حیف اون Bmv که دست توعه خاک برسره! اون دستت باید آتش زد که به فرمون ماشین خفنت نرسه!