اول صبح داشتم همکارم و نصیحت میکردم که نمیدونم چی شد زدیم به تیپ و تاپ هم ...

از بس این بشر فضوله... 

ساعت ۹ جلسه داریم بهش گفتم: خواهشا ؛ ناموسا امروز نسنجیده  تو جلسه گپ نزن... دیدم اصلا و ابدا نمیفهمه یهویی صدام بالا رفت؛ قاعدتا اونم باید مقابله به مثل میکرد که در کمال ناباوری مظلومانه فقط من و نگاه کرد و حرف خورد... 

حقیر هم شستم و چلوندم و پهنش کردم رو طناب...

لذا از اونجایی که قلب مهربونی دارم دلم براش سوخته و حتما باید ببرمش یه غذاخوری شیک ؛ صبحونه ی کاری بخوریم و  شاپوری مهمونش کنم تا از دل بی صاحبش در بیاد!