اِسکن  و آزمایشات داداشم اومد... 

متاسفانه ریه آب داره و چاره ایی جز جراحی نیست!

باید بره طهرون جهت عمل؛ بدشانسی این هفته ها منم خیلی شلوغم وگرنه همراهش میرفتم... بابام قراره بره، اَبوی گرامی هم که خدایِ روحیه س! از اینجا تا طهرون جلو بیمار وَنگ میزنه وهی پالسِ منفی تزریق میکنه! حکایتی شده بخدا...بیچاره مامانم چطوری باید این دو تا رو هَندل کنه!

واتوره هم که غصه‌ی همه رو می‌خوره؛ لذا با این وضعیت دوباره چاق میشم و چله میشم از چارچوب در رد نمیشم!