تازه رسیدم خونه... دقیقا نیم ساعت قبل نزدیک بود با یه تصادف شدید به خاک سلام کنم!

تو اتوبان خسته از کار زیاد در حال برگشت به خانه تو لاین سرعت یا سبقت در حال رانندگی بودم... که یه دفعه به ترافیک روان خوردیم یه پرشیا  با سرنشینان معلوم الحالی با سرعت کم زد به آینه بغلم... ۲ تا پسر و ۲ تا دختر تو ماشین بودند کاملا هم مست لایعقل... چون شرایط خوبی نداشتند من عکس العمل حادی از خودم بروز ندادم...

 فقط گفتم داداش مواظب باش حالت خوب نیست کار میدی دست بابا و ننه  هاتون ...

هر چهار تاییشون انگشت فاک بهم نشون دادند و راننده گفت: با افتخار ما جنده ی توجه هستیم و هار هار خندیدن و با سرعت زیاد گاز دادند و رفتند!

منم نگاه عاقل اندر سفیه انداختم بهشون ولی یهوو کودک درونم فعال شد جهت حالگیری این ۴ تا بچه... آنچنان گازی دادم که بهشون برسم که نگو و نپرس؟!

یه لحظه به خودم اومدم دیدم با سرعت ۱۶۰ تا دارم میرم واقعا کنترل ماشین از دستم داشت در میرفت ولی هر جوری بود کورس رو بردم... میخواستم انگشت فاک رو بهشون پس بدم که بیخیال شدم ممکن بود دعوا بشه و چاقوپیچ بشم!

خنده م گرفت ؛ آخه امروز شما رو نصحیت کردم  که با بچه ها و جوونای سن و سال پایین کل کل نکنید  ولی خودم دچارش شدم... اخه خیلی بد لاس زدند با من و متاسفانه منم خیلی خر بازی در آوردم!

القصه : هر چه بود بخیر گذشت... اینجا نوشتم به یادگار تا دیگه اسیر حواشی این بچه ک*نی ها نشم! و درس عبرتی بشه برا خودم و دوستانی که مثل من جوگیر می شوند!