۲۰ مرداد لحظه ی طلایی یا کذایی واتوره!
4 ساعت پیش · · خواندن 1 دقیقه تو اداره از نظر سنواتی و هم سن و سال بنده کوچیکتر از دیگر همکاران هستم... ولی خداوند یک شاخصه ایی در بنده نهادینه کرده اونم لیدر بودن می باشد!
مثلا تو مدرسه همیشه مبصر کلاس بودم یا تو فوستال همیشه کاپیتان بودم... تو دانشگاه مسئول تشکل خاصی شدم جوری که دانشجوها ؛ کارمندان دانشگاه و گاها رییس دانشگاه هم نه از ترس بلکه احترام با من ارتباط خوبی داشتند!
تو اداره دنبال لیدری نبودم ولی متاسفانه اینجا هم ناخواسته گرفتار این ماجرا شدم!
با پیشنهاد همکاران؛ برادرم وارد انتخابات هیات مدیره ی یکی از اتحادیه ها شده! اصلا مایل نبودم چون هم خطرناکه و هم اعصاب خورد کن! و به شدت استرس آور و طاقت فرسا...صادقانه بگم: دست به کار بزرگ و خطرناکی زدم... دیگه ورود من به این عرصه داره ناموسی و حیثیتی میشه...
کلا صبح و عصرم چه در مجازی و چه در حقیقی تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته!(تمام توانم باید بگذارم)
حالا مسئله اینجاست : اگر بتونم داداشم و رییس یا عضو هیات رییسه ی اون اتحادیه کنم میشم آقای خانواده ی خودمون و بی شک مدتها در محافل نُقل مجلس میشوم و در تاریخ خاندان ماندگار و اَبدی میشوم! ولی زبونم لال خدای نکرده اگر موفق نشم حرف بابام و عموم برام بسه و صراحتا به لقب عنتر خانواده نائل می آیم و تامام!

پ.ن: عصر خواب دیدم دزدم ... مامان بزرگ مرحومم تو خواب میگفت: خجالت نمیکشی دزد شدی؟ گفتم نع خجالت نداره دزدی اَجی جان* باید خجالت بکشم؟ گفت: تنها راه رهایی از این گند بزرگ نوحه گوش دادنه... آقا منم حساس از بعدظهر کلی نوحه گوش دادم... پست بعدی میگم : کدوم نوحه دلم و ربود و براتون میگذارم!
اجی* تو گیلکی میشه آبجی جان ... قدیما تو گیلان بعضی ها به مامانشون میگفتن اَجی یا اَجا...