احسان شاشو هم بزرگ میشود!
3 ساعت پیش · · خواندن 1 دقیقه دیشب خانواده رو بردم رستوران... گفتم : شاید جنگ شد ریدن به اعصاب ما؛ لذا شام آخری رو حسابی بریز و بپاش کنیم... گفتم: هر چی میلتونه بخورید و بیشاماید و حتی اسراف کنید! بعد رستورانم رفتیم لیلی بستنی خوردیم...
خلاصه مشغول اسرافیدن و خرج کردن بودم! بگو کی و دیدم کوچکترین نوه ی پسری فامیلِ پدری به همراه دوست دخترش! احسان شاشو قشنگم!

سن احسان ۱۸ سال... خیلی ریلکس با من سلام علیک کرد... کلا منو دید به تخمشم نبود و خجالتم نکشید اصلا ابدا هول نشد، ریلکس ریلکس... دوست دخترشم ریلکس تر از احسان اومد با من دست داد... با خانواده هم همینطور! به قیافه ی دختره میخورد سن و سالش از احسان بیشتره! مثلا ۲۴ سال!
تو گوش احسان گفتم: میخوای ازدواج کنی؟ گفت: نع! گفتم پس میخوای....؟ گفت آره همون! گفتم خاک تو اون سرت کار به کجا رسیده توعه شاشو الان شدی دختر باز حرفه ایی!؟ خندید و چشمش ژاپنی شد! آخه احسان کوچیک بود همیشه شلوارش و خیس میکرد ؛ بعد میخندید و چشماش ژاپنی میشد! شب و روزم نداشت؛ کلا شاشو بود و ژاپنی! حتی روز اول مدرسه هم شاشید و هم رید وسط کلاس!

+امیدوارم این بچه زندگیش و فقط نرینه... اون موقع که خونه و محله و مدرسه رو به گوه کشید ؛ دیشب دعا کردم آینده ش تمیز و پاک و طیب باشه! هر چند فععک نکنم!