حکایت من و ماشین های مورد علاقم مصداق بارز این شعر شده...

من بدو یار بدو دلبر و دلدار بدو!

یه مدتی علاقمند به مگان بودم ۱۰ میلیون کم داشتم و نشد بخرمش... اون موقع یادمه مگان ۲۸ میلیون بودش و دستم از این ماشین کوتاه شد و به مقصود و محبوبم هرگز نرسیدم!

مدتها بعد نزدیک شده بودم به خرید اسپورتیج که اینم به دلیل بودجه ی ناکافی کنکل شد!

دیروز که لنت ماشین و عوض کردم... دو ساعتی‌ ماشین باید تو تعمیرگاه  بستری میشد! لذا رفیق مکانیکم گفت: بیا با ماشین من برو اداره و بعد بیا دنبال ماشینت! 

ماشینش چی بود؟ اسپورتیج... خلاصه مثل دیووونه ها در مسافت ِ تعمیرگاه تا اداره اندکی با اسپورتیج گپ زدم و بهش گفتم : روزی قرار بود بیای زیر پای من و نشد و بعید میدونم الانم بشه ! چون مبلغت شده ۵ میلیارد تومان! بدان و آگاه باشه درسته آرزوی بر باد رفته ایی ولی همچنان جزء کراش های واتوره ایی! 

پ.ن: یاد خوش رکاب افتادم؛ اون سکانس هایی که اوس تقی با کامیونش حرف میزد و قربونش میرفت ... دقیقا حالت من اون مدلی بودش! طور* شدم رفت!

طور* در گویش گیلیکی یعنی دیووونه!